عصر سوم صفر در دل گندمزاری غرب دستگرد به طرف آشتیان میرفتم. آن روستایی با دوچرخ از کنارم رد شد؛ قدری جلوتر ایستاد تا برسم. سوار شو، برسانمت. ممنونم، پیاده باید بروم. که جا میروی؟ کربلا. مات ماند. سد سال بود که کسی روی این جادهی هزارساله پیاده به زیارت عتبات عراق نمیرفت...