💚 «أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ» 💚
معبودا! رحمت تو بسی وسیع تر از آن است که در عقل و فهم کسی بگنجد، و عذاب تو بسی سنگین تر از آن است که بنده نافرمان از ورود به آتش تو توان تحمل آن داشته باشد. ای خدایی که در عذاب ات، رحمت ات مستور است و در اذن تو به شیطان در گمراه کردن و آزار بنده عاصی ات هم رحمت تو بر بنده صاحب نورت مشهود است.
ای معبود من! ای وَدُوُد، که از عصیان بنده ات از الست تا باز شدن دروازه های جهنم خسته نمی شوی، و همواره فرصت او از ورود به آتش رحمت خویش را نمی گیری؛ به عزت و جلال ات قسم ما را توفیق ورود به آتش هدایت خویش از رحمت ات عنایت فرما.....
🌷ســـلام
🕊روزتـــون
🌷پر از خیر و برکت
🕊امروز پنجشنبه↶
✧ 17 آبان 1403 ه.ش
❖ 5 جمادی اول 1446 ه.ق
✧ 7 نوامبر 2024 میلادی
🌷✨↯ ذڪر روز ؛
🕊✨《 لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ المَلِک الحقّ المُبین نیست خدایی جز الله
✾࿐༅🍃 ❤️🍃༅࿐
بر نور دل و دیده زهرا صلوات
بر دخت گرانمایه مولا صلوات
بر مظهر صبر و حلم و ایمان و شرف
بر یاور دین زینب کبری صلوات🍃
ولادت ستاره پرفروغ کوثر ، بانوی فصاحت و اعجاز 🍃
حضرت زینب علیها السلام و روز پرستار مبارک باد🍃
✾࿐༅🍃 ❤️🍃༅࿐
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشـــق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم.»
غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
🌴💠 یاعلی 💠🌴