💠داستان در آستانه جنگ جمل جوانی بود به نام مسلم مشاجعی؛ جوانی مؤمن، متدیّن، قرآن خوان و با دین، وقتی امیرالمؤمنین فرمودند: چه کسی حاضر است برود با قرآن با این ها حرف بزند؟ قرآن را به این ها عرضه کند که بدانند دارند با مصداق قرآن می جنگند، او گفت: من می روم. قرآن را برداشت، آمد مقابل سپاه جمل ایستاد. فریاد زد و شروع کرد به خواندن قرآن و تبلیغ کردن.شمشیر زدند دست راستش را قطع کردند، قرآن را به دست چپش گرفت و فریاد زد، دست چپش را قطع کردند. قرآن روی سینه اش و او بر زمین افتاد.روی زمین به او تیر زدند، قرآن با سینه به هم دوخته شد، جوان با قرآن روی سینه اش در خون خودش می غلطید. در حالی که دو دستش را از دست داده بود. مادرش هم آن جا بود – حالا به چه مناسبتی در این نبرد بوده، نمی دانم- نقل شده است مادر آمد کنار بدنش و اشعاری خواند، گفت: خدایا شاهد باش جوان من حرف ناپسندی نزده بود، قرآن خوانده بود، شاهدش هم این قرآنی است که روی سینه اش است. امیرالمؤمنین فرمود: «إنَّ الْفَتَی مِمَّنْ حَشَا اللهُ قَلْبَهُ نوراً»خدا قلب این جوان را پر از نور کرده، این جوان نورانیت محض شده است. این شجاعت و فضیلت طلبی خصوصیت یک جوان است.(۷) 💠داستان در «روض الجنان»،در حالات جهانگیرخان قشقایی آمده :وی ابتدا، فردی مطرب و تار زن بوده است، روزی در اطراف اصفهان بسر می برده که سیم تارش پاره می شود.برای تعمیر سیم تارش،به بازار اصفهان،رو بروی مدرسه ی علمیه صدر،می رود. از پنبه دوزی،سراغ دکان مطربی را می گیرد، پنبه دوز از او می پرسد: برای چه می خواهی؟ جهانگیرخان جواب می دهد.می خواهم سیم تارم را درست کنم، پنبه دوز،با یک جمله،زندگی او را دگرگون می کند و می گوید:«ای جوان،برو سیم تار دلت را وصله کن!» وی می گوید:به کجا بروم؟ پنبه دوزبه مدرسه علمیه اشاره می کند و می گوید:این،مدرسه ی طلاب است.جهانگیر خان،همین که وارد مدرسه می شود، حال و هوای آنجا بر او اثر گذاشته و در همان حال، تارش را بر زمین می کوبد. او سیم تار دل خود را درست کرد و کسی شد که افراد بلند مرتبه و صاحب نامی چون:آیة اللّه بروجردی و آیة اللّه سید جمال الدین گلپایگانی،در نزد ایشان سال ها، شاگردی کردند. 💠داستان جوانی زیبا به نام محمد در پارچه فروشی کار می کرد یکی از مشتریان وی زنی بود که شیفته جمالش شده بود، روزی چند طاقه پارچه خرید و به بزاز گفت من نمی‌توانم پارچه‌ها را بیاورم، به شاگردت بگو آنها را برایم بیاورد. ابن‌سیرین پارچه‌ها را به خانه زن آورد و زن به او گفت پارچه‌ها را داخل بیاور. همین که داخل آمد، زن در را بست و خود را با بی‌حیایی در مقابل ابن سیرین قرار داد و گفت که اگر با من نباشی فریاد می‌زنم که تو می‌خواستی با من عمل منافی عفت انجام دهی. ابن‌سیرین مانده بود که چه کند، توکل به خدا کرد و از خداوند یاری خواست و به ظاهر گفت که می‌روم تا آماده شوم. به دستشویی می‌رود، در آنجا از کثافات برمی‌دارد- چون در قدیم چاهی نبود و آن‌ها را برای کود حیوانی برمی‌داشتند- و به سر و صورت و لباس خود می‌مالد. وقتی بیرون می‌آید، زن می‌بیند آن جمال زیبا به کثافات انسانی متعفن شده‌است، در را باز و او را بیرون می‌کند. ➖ محمد بن سیرین با این روش رندانه برای ساعتی خود را الوده به مدفوع کرد تا دامانش به معصیت آلوده نشود و خدواند در مقابل این تقوا پیشگی این جوان زیبا در همین دنیا مقاماتی به او داده بود از جمله آنها علم تعبیر خواب بود. ــــــــــــــــــــــــــــ 📎پی نوشتها ۱.لهوف، سید بن طاوس، ص۱۱۳. ۲.اصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبیین، ج۱، ص۵۲. ۳.همان ۴.تحف العقول،ج۱، ص۱۲۶. ۵.کنزالفوائد،ج۱،ص۲۰۰ ۶.من لا یحضره الفقیه، محقق، ج ‏۳، ص۴۷۲. ۷.شاگردان مکتب ائمه، ج۳، ص۳۶۱. 🌺 والسلام علی من اتبع الهدی 🌺 ۴