🍂
🔻 گلستان یازدهم / ۳۲
زهرا پناهی / شهید چیت سازیان
نوشته بهناز ضرابی
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
🔸
نامه عاشقانه
بعد از اذان مغرب علی آقا به خانه ما آمد. پیراهن سورمه ای پوشیده بود. با همان شلوار هشت جیب، موهای بورش روی پیشانی اش ریخته و قیافه اش را تغییر داده بود. بابا دوباره با دیدن علی آقا او را در آغوش گرفت و چند بار صورت و پیشانی اش را بوسید. دستش را گرفت و او را در کنار خودش نشاند و گرم صحبت شد. از اوضاع جبهه و سرانجام جنگ پرسید. کمی که گذشت، مادر به بهانه ای بابا را صدا کرد، بابا که از اتاق بیرون آمد مادر او را سرگرم کرد و به من اشاره کرد که بروم پیش علی آقا. عکسها را برداشتم و بردم تا نشانش بدهم. علی آقا از عکسهای سر عقد خیلی خوشش آمد. عکسهای دونفری را که سر سفره عقد انداخته بودیم چند بار نگاه کرد و گفت: «اینا از همه بهتره.» از فرصت استفاده کرد و در تنهایی گفت «زهرا خانم فردا جمعهست. کسی خانه نیست. ساعت سه بعد از ظهر بیا خانه ما.» قبول کردم اما فردای آن روز وقتی موضوع را به مادر گفتم برخلاف انتظارم قبول نکرد و گفت اگه کسی خانه شان نیست بهتر است نروی. اگه علی آقا خودش بیاد دنبالت اشکالی نداره اما روز جمعه بعد از ظهر صلاح نیست یه دختر تک و تنها بلند شه بره خانه مردم.»
چاره ای نبود باید حدس میزدم اجازه ندهد. مادر حساسیت زیادی روی ما داشت. خانۀ دوست و آشنا هم اجازه نداشتیم برویم. بدون اینکه اعتراض بکنم پذیرفتم. یاد گرفته بودیم روی حرف مادر
حرفی نزنیم. میدانستیم او صلاحمان را میخواهد. هرچه به ساعت سه بعد از ظهر نزدیکتر میشدیم دلهره و اضطراب من بيشتر میشد. تلفن نداشتیم تا به او اطلاع بدهم. می ترسیدم از من دلخور و عصبانی بشود. از طرفی دلم برایش سوخت. میدانستم چشم انتظار است.
هیچ راهی به ذهنم نمیرسید تا او را باخبر کنم. فقط دعا دعا میکردم به دل علی آقا بیفتد و خودش به سراغم بیاید. بالاخره ساعت سه بعد از ظهر شد و چند صد ساعت طول کشید تا ساعت چهار و چهار و نیم و پنج شد.
https://eitaa.com/joinchat/3490185612Cbaff600a78
شهید جاوید الاثر
ابوالفضل حافظی تبار🌷