مثل ابراهیم کانال مدافع حرم حاج علی خاوری
🌟به نام پدر🌟 (آقای عباس خاوری–پدر علی) سال 1343درشهرستان رزن به دنیا آمدم. از کودکی درمسجد صاحب الزمان (عج) فعالیت داشتم واز همان ابتدا با افتخار، خادم هیئت بودم وکارم چای پخش کردن بود.دوران نوجوانی‌ام مصادف شد با اوج گیری انقلاب وما هم خیلی پرشور در راه پیمایی‌ها وفعالیت‌های انقلابی شرکت میکردیم.در مسجدمحل یک روحانی به نام حاج آقای امینی فعالیت‌های انقلابی داشت و ما هم درمکتب انقلابی ایشان تربیت شدیم در همین ایام بود که همراه ایشان و مردم انقلابی شهر،پاسگاه شهر را خلع سلاح کرده و اسلحه‌های آن‌جا را به مسجد بردیم با پیروزی انقلاب و تشکیل بسیج،وارد این نهاد مقدس شدم.اوایل جنگ بود که خودم روی رضایت‌نامه‌ام به جای پدرم اثر انگشت زدم و با همان اثر انگشت جعلی، جهت آموزش جبهه اعزام شدم.مدت 45 روز در پادگان ابوذرو قدس زیر نظر شهیدبزرگوار علی چیت‌سازیان آموزش‌های بسیار سخت و طاقت‌فرسایی راگذراندیم.در سرمای همدان لباس‌ها را از تن درآورده و روی زمین سفت و سخت غلت می‌خوردیم؛ حتی گاهی روی قلوه‌سنگ‌ها باید سینه‌خیز میرفتیم.پیاده‌روی‌های سنگین و چند روزه همراه با کوهنوردی درسرمای استخوان‌سوز همدان،چاشنی اصلی آموزش‌ها بود.شهید چیت‌سازیان در آموزش‌ها بسیار جدی و محکم بود و با کسی تعارف نداشت.خیلی از نیروهای بسیجی،همان اول کار به خاطر شرایط سخت از دوره انصراف دادند.اعتقاد شهید چیت‌سازیان این بودکه رزمنده باید ورزیده باشد تا در مقابل دشمن کم نیاورد، هرچندکه این‌جا تلفات بدهیم. بعداز اتمام آموزش،شب‌هنگام سوار بر مینی‌بوس زِهوار در رفته‌ای به سمت شهر سرپل ذهاب راه افتادیم.شرایط سختی بود، اولین باری بود که از خانواده دور می‌شدم.با اینکه سنم کم بود اما سر پُر‌شوری داشتم.شهر کاملاً جنگ‌زده وخالی از سکنه شده بود.شهیدان علیرضا حاج‌بابائی وحبیب مظاهری به عنوان فرماندهان ما درشهر مستقربودند.بعدها حاج حسین همدانی را هم درکنار این فرماندهان می‌دیدم.مدتی در تنگه پل‌ماهی نزدیک پادگان ابوذر مستقر بودیم. هر روز غروب که میشد بالای تپه‌های اطراف شهر مستقر میشدیم.اولین اعزام من 4 ماه طول کشید و در این مدت تجربیات زیادی کسب کردم،گرچه که دو تن از دوستان عزیزم به شهادت رسیدند. سال 61 ازدواج کردم.هم‌زمان با ازدواج ما، دو نفر از هم‌شهری‌هایمان به شهادت رسیدند. همراه با عروس بر سر مزار شهدا رفتیم و پس از قرائت فاتحه و ادای احترام به منزل برگشتیم.عروس‌گردانی و چراغانی هم درکار نبود. از همان‌جا بود که زندگی‌مان به شهدا گره خورد. خواستگاری و ازدواج ما در عرض یک ماه انجام شد. قدیمها سختگیری بابت ازدواج نبود.خیلی راحت جوانها دست همسرشان را می‌گرفتند و سراغ زندگی میرفتند.شغل اصلی من، هم‌چون پدرم کشاورزی بود و در کنارش دامداری هم داشتیم.اوایل ازدواج بود که باید به خدمت سربازی می‌رفتم.کمیته‌های انقلاب جذب نیرو و سرباز داشتند،من هم با علاقهای که به نهادهای انقلابی داشتم ثبت‌نام کردم.این دوران مصادف شد با ترورهای کور منافقین و پنج سال طول کشید. سال 62 برای دومین بار به جبهه اعزام شدم . مشوق اصلی اعزامم،همسرم بود. دوبار به جبهه غرب، محور شهید مظاهری اعزام شدم.در منطقه‌ی قصر شیرین،مدتی شهید سید مجتبی هاشمی فرمانده‌ی ما بود.مرد بسیار شجاع و با معنویتی بود؛محاسن بلندش ابهت و مردانگی‌اش را دو چندان میکرد. جنگیدن در کنار فرمانده‌ای مقتدر و توانا چون سید مجتبی هاشمی،برایم بسیار لذت بخش بود سال 66 سومین حضورم در مناطق عملیاتی بود؛ مدتی که در منطقه حلبچه مستقر بودم را در واحدمهندسی رزمی فعالیت میکردم.دشمن بعثی برای اهداف شوم خود، حتی به شهروندان خود هم رحم نکرد و شهر حلبچه را به صورت گسترده بمباران شیمیایی کرد.داخل شهر پر بود از جنازههای مردم مظلوم که به طور رقّت‌باری در کوچه و بازار به شهادت رسیده بودند صحنه‌های بسیارناراحت کننده‌ای بود بچه‌های معصومی که در حال دویدن در کنار مادران خود مظلومانه جان داده بودند. با کمک سایر رزمندگان به سراغ مجروحین زیادی که در گوشه و کنار افتاده بودند رفتیم.با اینکه خیلی سریع ماسک و آمپول مخصوص شیمیایی را زدم،اما بوی تند سیر مشامم را پرکرده بود و همین باعث شد که آلوده به مواد شمیایی شوم.نفسم به شماره افتاده بود و به سختی بالا می‌آمد، چشمانم سرخ سرخ شده بود،حال بسیار بدی داشتم.همراه دوستان سریع به سمت حمام رفتیم،لباس‌های آلوده را عوض کردیم.منطقه را ترک کردیم و به سمت کرمانشاه رفتیم. مدتی دربیمارستان آنجا بستری وپس از بهبودی نسبی،به سمت منزل روانه شدم. بین مسیر حالم بسیار بد شد،آبریزش بینی واشک چشم،امانم را بریده بود وقتی به خانه برگشتم،دست‌های خانمم به خاطر شستن لباسه‌ای آلوده من تاول زده بود کل حضور من در جبهه تقریبا 24 ماه به طول انجامید و در این مسیر خداوند توفیق جانبازی برای نظام مقدس جمهوری اسلامی را نصیبم کرد