پسری که نمیخواست عسقلان، اشکلون باشد
🔹روی مبل نشسته و خون از دستانش جاری است. دست از مچ مجروح شده و لحظه به لحظه بدن سردتر میشود. خشاب اسلحه خالی شده و صدای پهپادهای رژیم میآید. یعنی وقت لایمکن الفرار است؟ صدای پهپاد نزدیکتر میشود و یحیی چوبی را کنار دستش حاضر میکند. خاصیت فلسطینی بودن است که اول و آخرش باید با سنگ و چوب بجنگی. پهپاد نزدیکتر میشود و یحیی چوب را بالا میآورد. چشم در چشم هم میشوند. وقتی چوب را پرتاب میکند بدن سردتر میشود. چوب به پهپاد نمیخورد. یحیی یاد پدر میافتد. زمانی که پدر را از خانهاش بیرون کردند و شهرشان عسقلان اشغال شد، یحیی هنوز چشمش به دنیا باز نشده بود اما مگر میشود عسقلانی باشی و مادرت قصههای محلهات را نگوید.
عسقلان برای پدر و مادر یحیی و هزاران فلسطینی که از این شهر به اردوگاه خانیونس پناهنده شده بودند، هیچوقت اشکلون صهیونیستها نشد. هنوز در خاطر عسقلانیها و فرزندانشان مسجد رأسالحسین پابرجاست و هنوز مردم در آن نماز میخوانند. شاید رأسالحسین را صهیونیستها پس از اشغال عسقلان تخریب کرده باشند اما در خاطره آوارگان عسقلان، اولین باری که نام حسین را شنیدند به خاطر همین مسجد بود.
🔹وقتی هفت اکتبر اتفاق افتاد و فلسطینیها برای دوباره گرفتن شهرهایشان لباس رزم پوشیدند، هزاران کودک امروز و دیروز عسقلان در اردوگاه خانیونس و جبالیا و رفح چشم امید دوخته بودند تا دوباره رأسالحسینها برپا شوند. یکی از همان بچهها هم یحیی بود. وقتی اولین موشک یحیی و رفقایش به اشکلون صهیونیستها خورد، کودکان اردوگاه دوباره یاد خانه پدری کردند. کودکانی که مثل یحیی گرد باروت و اسارت پیرشان کرده بود.
وقتی چوب به پهپاد نخورد، خون دستان یحیی تازهتر شد و بدنش داشت کبود میشد. صدای آشنایی به گوشش رسید. صدای شنی زیر تانکها در نظرش شبیه کشیدن باتوم روی میلههای زندان بود. همان زندانی که ۲۳ سال در آنجا شب و روز را سر کرد. آنجا بود که یحیی شد ابوابراهیم.
🔹سنوار غزهای که روزگاری تنها سلاحش سنگ بود را تبدیل کرد به مکانی که از زمینش مبارز میجوشد. تمام این اتفاقات باعث شد وقتی حاج اسماعیل هنیه را صهیونیستها شهید کردند، تمام چشمها به سمت حاج ابوابراهیم برگشت. حالا ابوابراهیمی که روزگاری در دستان صهیونیستها اسیر بود تبدیل شد به نام اصلی اهداف ترورهایشان. صهیونیستها رفح را میزدند تا او را بزنند اما یحیی همان شبحی بود که صهیونیستها انتظارش را نداشتند. معلوم نیست چند بار زیر پای ابوابراهیم در میانه جنگ با اسرائیل لرزید.
معلوم نیست این مرد شصتوچند ساله چه میزان از این تونلها را دویده اما حتما او پس از هر انفجار این جمله را از امیرالمومنین با خود تکرار میکرده: دو روز در زندگی انسان هست، روزی که در آن مرگ سرنوشت تو نیست و روزی که مرگ سرنوشت توست.
وقتی دید که پهپاد از ساختمانی که محل شهادت او بود خارج میشود، میدانست این آخرین لحظات زندگی اوست. ابوابراهیم خیالش راحت بود چون میدانست بالاخره رأسالحسین که سهل است، قرار است خود حسین را ببیند. اسلحه را در آغوش گرفت و دوباره تمام خاطرات برایش مرور شد.
✍ محمدحسین سلطانی
#یحیی_سنوار
🆔
@hamechi_media