✿ ⃟ ⃟ ⃟ ⃟ ═════✿ ⃟ ⃟ ⃟ ⃟ ═════✿ ⃟ ⃟ ⃟ ⃟
➖شکنجه برگشت بدتر از رفت بود. هر تکان خوردنی در شهر برایم حکم کابوس داشت. در خانه ناهار خوردم و خوابیدم. از درد وحشتناک بیدار شدم. اثر مسکنها که میرفت درد وحشتناک، مبهم و گمی در تمام بدنم شروع میشد.
➖نزدیک غروب به زحمت نماز ظهر و عصر خواندم. عصا برای ایستادنم افاقه نمیکرد. دست دیگرم را به کالسکه آیه میگرفتم. بیدلیل گریهام گرفته بود. نماز که تمام شد روی فرش ولو شدم. حالم کمی بهتر بود. پدرم آمد روی صندلی بالای سرم نشست. دو روز بود به ایران برگشته بودند. از بس من جان نداشتم چندان حرف نزده بودیم. دیوان حافظ آورد. حمد خواند. صلوات فرستاد. و گفت نیتش این است که جناب حافظ در این شرایط با من حرف بزند. به مقتضای حالم. بسمالله.
➖مادرم فالم را نپسندید. به نظرش تلخ آمده بود. چندبار خواست صدای پدرم را ببرد که ادامه ندهد. نگذاشتم. گفتم پدر بخواند:
«گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم»
دوستش داشتم. مادرم نه. خودم دوستتر داشتم یک غزل قبلتر بیاید اصلا. به وقتش میآمد.
➖بداخلاق شده بودم. و بدقلق. دست خودم نبود. اینکه مادرم در معرض این بیحوصلگیها و نقزدنهایم بود نگرانم میکرد. می ترسیدم عاقبت به خیر نشوم. همین.
✍مسعود دیانی✿✿✿🌹
#ادبی
▪️از روایتهای حجت الاسلام مسعود دیانی در دوران مواجهه با سرطان
✿ ⃟ ⃟ ⃟ ⃟ ═════✿ ⃟ ⃟ ⃟ ⃟ ═════✿ ⃟ ⃟ ⃟ ⃟
🆔
@hamechi_media