👇 درست بود آریا مغرور بود و خودخواه ... اما آن جا میان آن رستوران ، با او هم وزن نامش رفتار کرده بود .. به همان شکل لطیف و نرم ... با یاد آوری شیطنت های آریا لب به دندان گزید و لبخند نقش لب هایش شد ... با صدای تقه ای که به در خورد از افکار شیرینش بیرون آمد و به سمت در چرخید ... آرام بلند شد و میان رختخواب نشست... در باز شد و کله ی کوچک حسام از لای آن وارد اتاق شد .. لبخند حریر بیشتر جان گرفت و دست به سمت برادرش دراز کرد ... کسی که عمرش بود و نیمی از آرزوهای حریر به خاطر او بود ... حسام بلافاصله وارد اتاق شد و در را به نرمی پشت سرش بست ... انگار او هم نمی خواست زری از این ملاقات شبانه بویی ببرد ... حریر لحافش ا کنار زد و همانطور که دستش را روی تشک می زد گفت: - بیا داداشی ... حسام با چشمانی پر از سیطنت و لب خندان کنار حریر نشست ... دستان حریر دور شانه هایش پیچید و مهربان بوسه ای بر فرق سر برادر زد ... حسام سرش را در پهلوی او فرو کرد و عطر تن خواهر را به جان خرید، عطری که کمتر از عطر مادرانه نبود ... حریر همیشه نقش مادر را برایش ایفا کرده بود چه آن زمان که با دستان کوچکش برادر را حمایت می کرد چه حالا که در نظر حسام خانمی زیبا و برازنده شده بود ... حسام آرام صدایش زد: @hamsardarry 💕💕💕