ادامه از 👆👆👆
🔵 تعطیلات بود و آمده بودم خلخال. خانهمان کنار شهربازی بود. روی دیوار یکی از بازیهای برقی ابیاتی از این شعر جذاب مرحوم آقاسی را دیدم:
در خیابان چهره آرایش مکن
از جوانان سلب آسایش مکن
زلف خود از روسری بیرون مریز
در مسیر چشمها افسون مریز
یاد کن از آتش روز معاد
طرهی گیسو مده در دست باد
خواهرم دیگر تو کودک نیستی
فاشتر گویم عروسک نیستی
خواهرم ای دختر ایران زمین
یک نظر عکس شهیدان را ببین
خواهر من این لباس تنگ چیست؟
پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟
خواهرم این قدر طنازی نکن
با اصول شرع لجبازی نکن
در امور خویش سرگردان مشو
نوعروس چشم نامردان مشو
پدرم گفت پدر جان زن اگر زن باشد
شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد
پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم
هدف دشمن سنگافکن، پیشانی ماست
کسب جمعیتش از زلفپریشانـی ماست
پدرم گفت گل از رنگ و لعابش پیداست
و زن مؤمنه از طرز حجابش پیداست
مطمئنم که امثال این اشعار باعث بیداری و هشیاری بسیاری شده و قطعاً الآن در عالم برزخ از ثمرهی اشعارش متنعم است.
🔵 خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش.
قم بودم که شنیدم رفته خلخال و در مسجد جمعهی آنجا هم با شعرخوانیهاش کولاک کرده بود.
خیلی دلم گرفت که چرا خلخال نبودم تا بتوانم بروم در جلسهاش شرکت کنم.
البته وقتی رفتم خلخال فیلم آن جلسه را گیر آوردم و دیدم.
عمویم میگفت قبل از شعرخوانی پشتسرهم سیگار میکشید!
راست میگفت. تنها ایرادی که از او دیده بودم همین بود و شاید علاوه بر غم و غصههایی که میخورد همین سیگار کشیدنهایش باعث فوت زودهنگام در سن جوانی شد!
بعدازمدتی به آرزویم رسیدم. در شهر قم تبلیغ یک هیئت خانگی را دیدم که میهمان ویژهاش مرحوم آقاسی بود.
قبل از شروع برنامه رفتم و منتظرش بودم که کی میآید.
وقتی آمد در پوستم نمیگنجیدم و حسابی لذت بردم.
آخرش وقتی داشت میرفت رفتم دم در و با او دست دادم و بعد از عرض ارادت گفتم حاجی میشه شمارهتو بهم بدی؟
گفت من تلفن همراه ندارم، خونه هم نیستم اکثراً مسافرتم شمارهی خونهام به دردت نمیخوره!
خیلی خورد توی ذوقم و ناراحت شدم!
وقتی ناراحتیام را دید گفت یادداشت کن ۰۲۱...
خیلی خوشحال شدم. هول شده بودم گفتم صبر کن، کاغذ، قلم ندارم! همانجا از کسی کاغذ و قلم گرفتم و شمارهاش را نوشتم ولی فقط یک بار از آن استفاده کردم...
🔵 از بس علاقه داشتم به مرحوم آقاسی هر جا هر مطلبی از او یا دربارهی او میدیدم میخواندم و گوش میدادم.
یادم میآید اواخر عمرش در روزنامهی کیهان مطلبی را راجع به او دیدم که از دلتنگیهایش نوشته بودند و عشق وافری که به امام خامنهای داشت. عشقی که در برخی از اشعارش موج میزد:
نماز بیولایت بینمازی است
تعبد نیست نوعی حقهبازی است
...
قسم بر انشقاق فرق منشق
زمین خالی مباد از حجت حق
خمینی حجت حق بر زمین بود
امین دین ختمالمرسلین بود
خمینی رفت فرزندش علی هست
خدا را شکر بر امت ولی هست
🔵 علاقهی خاصی هم به شهدا و پدران و مادران شهدا داشت و میگفت:
من بال و پر شهید را میبوسم
پا تا به سر شهید را میبوسم
گر لحظهی دیدار میسر نشود
دست پدر شهید را میبوسم
به خاطر همین علاقه هم بود که در روزهای آخر عمرش و در روز میلاد پیامبر و امام صادق علیهماالسلام در دانشگاه آزاد کاشان کولاک کرد. میگفت پزشکان به خاطر حالم منعم کردن از خواندن ولی وقتی پدر و مادر شهید ازم میخوان بخونم مگه میشه قبول نکنم!
در کاشان سرفه امانش را بریده بود و بارها شعرخوانیاش به خاطر سرفههای مکرر قطع شد!
اما محشری به پا کرده بود در آخرین خواندنش:
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دستافشان پایکوبان میروم
بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
میروم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را؟
با همهی لحن خوشآواییام
در به در کوچهی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمهی تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایهی ما میشدی
مایهی آسایهی ما میشدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود
ادامه در 👇👇👇
💚🌦
حسنات🌦💚