بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌛عاشقی به افق حلب🌜
#قسمت_پنجاهُ_سوم
مریم کمی فکر کرد و گفت:
-زیر عکس نوشته شهید دهه هفتادی مدافع حرم...تا بقیشو بخونم رد شد...
+ینی یه کلمشم ندیدی؟
-نه بخدا😔
+اینم از شانس ما...بزن تو لپتاب سرچ کن شهدای دهه هفتادی مدافع حرم ببین میاره بالا...
-راست میگیا ...چرا به ذهن خودم نرسید...
+اینکه طبیعیه به ذهن تو نرسه...پاشو زود باش بزن...
-باشه کم حرف بزن ...
مریم بعد از تلاش های پی در پی موفق شد اسم شهید را پیدا کند...
شهید مدافع حرم، شهید محمدرضا دهقان امیری...
ذهنم درگیر شد...
چرا باید این شهید به خواب مریم بیاید؟
نمیدانستم مریم چه فکر هایی در سر دارد...
حسابی در خود فرو رفته بود.
تصمیم گرفتم از او سوال کنم...
تمام خانه را گشتم، پیدایش نکردم.
تلفنم را برداشتم و شماره اش را گرفتم...
دومین بوق جواب داد...
-الو جانم...
+سلام مریم. کجا رفتی یهو؟
-اومدم خرید داشتم....چیشده؟
+هیچی میخواستم باهات حرف بزنم...
-یک ساعت دیگه میام خونه...کار نداری؟
+نه.. فعلا.
کنجکاو بودم...
دلم میخواست بیشتر راجع به شهید بدانم...
ادامه دارد...
✍نویسنده:
#میم_سلیمی
🌜🌹
@hejabuni 🌹🌛