🔹 حکایت من و مردِ کلاه رقصان ✍️ مجتبی عادل‌پور 🔹 حتما برای شما هم پیش آمده که ناخواسته سخنی را بشنوید و حس کنید که مخاطب اول و آخر این سخن شما هستید. یا حادثه‌ای مقابل چشمتان رخ می‌دهد که گویا با شما حرف می‌زند و پیامی دارد. مثلا از بی‌حوصلگی تلویزیون را روشن می‌‌کنید و از قضا می‌بینید برنامه‌ای پخش می‌کند که انگار کارگردان آن را سفارشی برای حال شما ساخته است. همین ماجرا هم برای من پیش آمد. مدتی بود باخودم فکر می‌کردم چقدر سرم شلوغ است و به هیچ کاری نمی‌رسم. کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم نکند این رفت‌وآمد افکار به یک بیماری مزمن تبدیل شود؛ اما امروز سر کلاس، استاد حرفی زد که من را بهم ریخت و شد درِ نجات. کلامش مثل تیری بود که نشست به قلب سیبل. استاد بدون مقدمه شروع کرد به تعریف کردن داستان «مرد کلاه رقصان!» گفت: شخصی چوب بلندی داشت. سر چوب هم کلاهی گذاشته بود و آن را میان دو کف دست گرفته بود و مانند کسی که می‌خواهد دستانش را گرم کند، آنها را به هم می‌مالید و چوب را تکان می‌داد. جماعت هم به تماشای کلاه رقصانی او صف بسته بودند. در این حال، آب از دماغش سرازیر بود و شلوارش هم آرام آرام داشت از کمر می‌افتاد! رندی این صحنه را دید و جلو آمد و به او گفت: آب دماغ بگیر و شلوار محکم کن! مرد کلاه رقصان که توقع چنین توصیه‌ای را نداشت، در پاسخ گفت: مگر نمی‌بینی! دستم بند است. رند جواب داد: یک لحظه چوب بگذار و آن کار واجب‌تر کن. استاد با لبخند ادامه داد: گاهی اوقات خیال می‌کنیم سرمان شلوغ است و به کارهایمان نمی‌رسیم، در حالی که این طور نیست. اگر این گونه هم باشد باید اولویت‌ها را رعایت کرد. بسیاری از کارهای ما حکایتِ مرد کلاه رقصان است. باید چوب‌ها را بگذاریم و آن کار واجب‌تر کنیم. @HOWZAVIAN