فتح فرهنگی تبلیغی حوزه علمیه خراسان
#مناسبتی ☀️ تولد: ۱۳۵۱/۹/۱۵ 🥀 شهادت: ۱۳۹۵/۸/۲۲ ♻️ ۲۲ آبان ماه سالروز شهادت اولین خبرنگار مدافع حرم
🥀 فعالیت فرهنگی شهید محسن خزایی در سوریه 🎤 راوی: برادر شهید 🍁 قبل از آغاز درگیری‌ های سوریه، به عنوان مدیر امور اداری بیت مقام معظم رهبری در سوریه به همراه خانواده اعزام شد؛ ولی یک ماه نگذشته بود که درگیری‌ های سوریه آغاز شد، او خانواده ‌اش را سریعا از سوریه به زاهدان فرستاد و خودش همان جا ماند، می ‌گفت مظلومیت مردم سوریه روایت نمی شود، می ‌گفت مسئولیتی به عهده ما است و باید آن مظلومیتی را که در سوریه اتفاق می‌افتد را به گوش جهانیان و مردم برسانیم. 🍁 او تلاش می ‌کرد که روایتگر زنده ‌ای از این جنگ باشد، و علاوه ‌بر اینکه در بیت مقام معظم رهبری کار می ‌کرد، به ساخت برنامه ‌های خبری و ارسال آنها به شبکه خبر اقدام کرد. 🍁 خبرگزاری بی ‌بی ‌سی و الجزیره اعتراف می ‌کردند که او جزء خبرنگاران شجاعی بود که در نزدیک ‌ترین نقطه به محل درگیری و نقاط خطرناک می ‌رفت و خبر تهیه می ‌کرد. 🍁 به او می ‌گفتم چرا وقتی گزارش تهیه می ‌کنی کلاه آهنی بر سر نمی ‌گذاری؟ می ‌گفت اگر من کلاه آهنی بگذارم در مقابل دشمن ضعف را به نمایش می ‌گذارم، می ‌گفت از لحاظ اصول خبرنگاری زیاد شایسته نیست که کلاه بر سر داشته باشم. 🍁 حاج محسن تا زمان شهادت ۵ سال و اندی در سوریه بود،از ابتدا تا لحظه شهادت در سوریه بود؛ در واقع از اواخر سال ۹۰ رفت و در ۹۱ خانواده را بردند و مستقر شدند و بعد از درگیری ‌ها بدون وقفه و تنها بعد از ۴ یا ۵ ماه برای مرخصی می ‌آمد و اینجا هم که بود بی ‌قرار بود. 🍁 در دوران جنگ هم علاقه زیادی به جبهه رفتن داشت و همیشه هم دوست داشت ادای تکلیف کند اما به خاطر سن و سال کمی‌ که داشت اعزام نشد و این فرصت اینجا برایش فراهم شده بود. 🍁 از همان زمانی که سن و سال کمی داشت شور و حالی در وجودش بود که به قول خود بچه ‌های جنگ، طوری جنگ را روایت می ‌کرد که مایی که در جنگ بودیم تعجب می ‌کردیم که گویا در جنگ بوده است. 🍁 می ‌گفت دعا کنید که بی‌بی‌زینب من را پس نزند و ان‌شاءالله شهادت نصیب من شود، ما هم می ‌گفتیم این حرف را نزن چون برای ما شهادتش سخت بود. 🍁 وقتی خودم رزمنده بودم از خدا می‌ خواستم که اول صبر شهادت را به پدرم بدهد و بعد شهادت را نصیب من کند، اینقدر بچه ‌هایش را دوست داشت، وابستگی خاصی به فرزندانش داشت، برادرم هم همین طور بود و خواهرهایم سنگ صبوری برایش بودند، و من چون برادر بزرگ ‌تر بودم، بیشتر حس بازدارندگی را در مقابل او داشتم و او همیشه از من حساب می ‌برد. 🌤«اللّهمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌الفَرَج»🌤 ✅ معاونت فرهنگی اجتماعی سیاسی حوزه علمیه خراسان ╭┅┅┅┅❀🍃🌸🍃❀┅┅┅┅╮ 🆔 @howzehfarhang🇮🇷 ╰┅┅┅┅❀🍃🌸🍃❀┅┅┅┅╯