📌می‌گفت مهران رسیدم ته جیبم ۱۷ هزارتومان بود با ۴۰ عدد حرز امام جواد علیه السلام. 📌لب مرز یک طلبه بود. گفتم پول ندارم و عوارض خروج از کشورم را بزن. مهربانانه قبول کرد. یک حرز هدیه دادم. 📌از مرز که رد شدم. پیاده در حال آمدم بود. ماشین عراقی ترمز زد و تا کوت مرا رساند. از کوت تیکه تیکه آمدم تا کربلا. 📌همان روز رفت یک تکشله گاز خرید و ظرف و روغن و آرد. شروع کرد پیراشکی درست کردن. می‌گفت: هدفم این بود به بچه‌های ده دوازده ساله یاد بدهم با کمترین امکانات در یک شهر غریب می‌شود کسب و کاری راه انداخت. 📌می‌گفت چون بچه‌ها می‌دانستند من تا حالا چهل پنجاه کانتینر جنس به ترکیه و عراق و امارات و روسیه فرستادم، می‌خواستم بفهمند راه اندازی کسب و کار با یک تکشله و یک بطری روغن و چند وسیله ساده می‌شود و تعمدا شروع به فروختن پیراشکی‌ها کردم تا فهم کنند کار کار است. می‌گفت: چند روز بغل خیابان پیراشکی می‌پزم و بعدش تبدیل به یک مغازه می‌کنم و واگذار می‌کنم به همین دو سه تا بچه ده دوازده ساله. شذرات؛ (پراکنده نویسی‌های منظومه‌وار طلبه‌ای ) @iman_norozi