#داستان_کوتاه
برگرفته از کتاب دختر شینا (قدم خیر محمدی کنعانی)
✅
#فصل_اول(
#قسمت_چهارم)
صبح زود با بوی هیزم سوخته و نان تازه از خواب بیدار می شدم . نسیم روی صورتم می نشست . می دویدم و صورتم را با آب خنکی که صبح زود مادر از چاه بیرون کشیده بود ، می شستم و بعد می رفتم روی پای پدر می نشستم . همیشه موقع صبحانه جایم روی پای پدرم بود . او با مهربانی برایم لقمه می گرفت و توی دهانم می گذاشت و موهایم را می بوسید . پدرم چوبدار بود . کارش این بود که ماهی یک بار از روستاهای اطراف گوسفند می خرید و به تهران و شهر های اطراف می برد و می فروخت . از این راه درآمد خوبی بدست می آورد . در هر معامله یک کامیون گوسفند خرید و فروش می کرد . در این سفرها بود که برایم اسباب بازی و عروسک های جورواجور می خرید . روز هایی که پدرم برای معامله می رفت بدترین روز های عمرم بود .
⚫️ ادامه دارد ...
@ircom_8