🎬
مجموعه داستانهای نورا و مادربزرگ👱🏻♀👵🏻
📖 قسمت هفتم
💭بخش چهارم (آخر):
هنوز کنار مادربزرگ ننشسته بودم که سروکلهی امیرمحسن پیدا شد.
یک چیزی قایم کرده بود پشت سرش و نیشش تا بناگوش باز بود.👦🏻
-بیا ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی وروجک؟😁
قدم به قدم یواش🚶🏻♂ آمد جلو.
-پسر گُل خودم! رفتی چی آوردی از اتاق؟
چشمهای امیرمحسن برق🤩 میزد.
مسواک نارنجی کوچکی را از پشت سرش درآورد و گرفت سمت مادربزرگ: "میخوام اینو وقف شما کنم تا هرشب مسواک بزنید که دوباره دندوناتون دربیاد!"
مامان بزرگ اول به مسواک بچگانه و بعد به چشمهای متعجب من نگاهی انداخت و زد زیر خنده.😁
صدای زنگ در بلند شد. بابا رسیده بود. امیرمحسن دوید تا دکمهی آیفون را بزند...
#وقف
#نورا_و_مادربزرگ
🔰به جمع ✨جوانهنوریها✨ بپیوندید:
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•
@javaneh_noor
•✾🍃🌼🌺🌼🍃✾•