جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_95 وقتی رسیدیم خونه عمو، کاوه (داداش بزرگ‌تر ترانه) تازه از
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• زن‌عمو صبح زود همراه خانم‌های شهرستان رفت برای کمک تو وِجین شالیزار یکی از همسایه‌هاشون. عمو و کاوه هم بعد از خوردن صبحانه راهی مغازه‌شون شدن. خداروشکر فائزه هم دنبال زن‌عمو رفت، وگرنه موندن تو خونه با وجود اون، غیرقابل تحمل می‌شد! ظرف پنیر و شکرپاش رو توی سینی، کنار استکان‌های چای نیم‌خورده می‌ذارم و همه رو با هم از روی سفره بلند می‌کنم. ترانه صدا می‌زنه: کجااا؟! هنوز دارم می‌خورما! +بسه دیگه هر چی خوردی! زودتر سفره رو جمع کنیم، یه سر به خاله زهرام بزنم. -از الان گفته باشم، خیلی نمی‌تونیم خونه خاله‌ت بمونیم! تازه فکر کنم خاله‌ت هم با مامانم اینا رفته باشه. بعدش هم یادت رفته؟ باید نهار درست کنیم! +واقعا؟! حالا بریم، شاید هم نرفته باشه! با سرعت سفره رو جمع می‌کنیم و ظرف‌های صبحونه رو می‌شوریم. تصمیم می‌گیریم نهار لوبیا پلو درست کنیم. برنج رو می‌خیسونیم و آماده کردن موادش رو می‌ذاریم برای بعد. مانتوی خنکی که مامان تازه برام دوخته رو تن می‌کنم. هر چند گرما و رطوبت هوا اون‌قدری هست که باز هم آسایش آدم رو به هم بزنه! از خونه عمو تا خونه خاله راهی نیست؛ شاید کمتر دو-سه دقیقه! بعداز کلی وقت‌کشی از طرف ترانه، بالاخره می‌رسیم جلوی در خونه خاله. سنگ‌ریزه‌ای برمی‌دارم و باهاش چند ضربه به دروازه قرمز و بزرگ خونه خاله می‌زنم. وقتی جوابی نمی‌شنوم، دوباره و سه‌باره کارم رو تکرار می‌کنم. ترانه از پشت سرم میگه: گفتم که! خاله‌ت هم با بقیه رفته وِجین. عجیبه! حتی اگه خاله هم نباشه، بچه‌هاش حتما این وقت روز باید خونه باشن. کمی نگران می‌شم اما چاره‌ای ندارم. دست از پا درازتر سمت خونه عمو برمی‌گردیم. هنوز تا ظهر سه ساعتی وقت هست. ترانه به سراغ ضبط صوت می‌ره و آهنگ ملایمی پخش می‌کنه. بعد مثل کسی که می‌خواد خلافی انجام بده، سرکی تو حیاط می‌کشه و بعد از لحظاتی برمی‌گرده و به جون سیمِ تلفن که ظاهرا از جایی قطع هست، می‌افته. +داری چیکار می‌کنی؟ -مگه نمی‌بینی؟! دارم تلفن رو وصل می‌کنم! +تلفن می‌خوای چیکار؟ مواظب باش! -نگران نباش! تو فقط حواست باشه اگه کسی اومد خبرم کنی! +یعنی چی؟ مگه می‌خوای چیکار کنی؟ -می‌خوام به یکی زنگ بزنم! +به کی؟! -ای بابا! تو که اینقدر آی‌کیو نبودی! به کی می‌خوام زنگ بزنم؟ همونی که تو عروسیِ پسرِ عمو احمد نشونت دادم دیگه! +خاستگارت؟ -آره دیگه! +خوب مگه نگفتی هنوز خاستگاری نکردن؟ بعدش هم تو چرا می‌خوای زنگ بزنی به اون؟ -وااای ریحانه! خیلی سوال می‌پرسی! گفتم تو حواست باشه کسی نیاد یه وقت! +خب مثل آدم بگو می‌خوای چی کار کنی! بعدشم من بپا نمی‌شم! با اومدن صدای موتور، ترانه سیم تلفنی که تا الان باهاش درگیر بود رو رها می‌کنه و از روی پشتی پایین می‌پره. دست من رو می‌گیره و به آشپزخونه می‌کشونه. پیاز نسبتا بزرگی می‌ذاره تو دستم و هم‌زمان که به دنبال چاقو می‌گرده، می‌گه: حواست باشه سوتی ندی جلو کسی‌ها! با ورود کاوه به خونه، همه سوال‌هام مثل ماشین‌هایی که پشت چراغ قرمز ایست کردن، سر جاشون متوقف می‌شن. *وجین: کندن علف‌های هرز از لابه‌لای نشای برنج در شالیزار‌ رمان اختصاصی کانال جوانه نور ✍️به قلم م. بابایی ⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️ •┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈• 🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان: ✔️ ایتا👇🏻: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac ✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻: https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy