#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_162
_پارميس
از تاکسی پياده شدم و با چشای گريون خودمو به نزديکی خونه رسوندم روبه روی خونه وايستادم ،،، حرفای پارميدا مدام توی ذهنم مرور ميشد
-- من وتو قبلا چه رابطه ی عاشقانه ای باهم داشتيم
با هربار یادآوریش اشکام پشت سرهم گونه مو نوازش ميکردن آخه چه رابطه ای باهم داشتن ؟؟ اين چرت و پرتا چي بود که پارمیدا میگفت ؟؟؟ با صدای ترمز گرفتن یه ماشین ودرد بدی که توی پام پیچید به خودم اومدم ... يه پسرجوون از ماشين پياده شد و به سمتم اومد و شروع کرد به عذرخواهی کردن
-- خيلی عذر ميخوام چيزيتون نشد ؟؟؟؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم که پسرجوون با ترسی که توی صداش بود گفت
-- ميخواييد ببرمتون بيمارستان ؟؟؟
-- نه خوبم
-- آخه داريد گريه ميکنيد !!!
-- نه به خاطر اون نيست به خاطر زخم درونمه
-- به هر حال مجددا عذرميخوام پارميس خانم
با شنیدن اسمم از زبونش با تعجب نگاش کردم و گفتم
-- شما اسم منو از کجا ميدونيد ؟؟؟؟
سری تکون داد و گفت
-- ببخشید من مهرانم برادر ليلی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....