کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_161 فرزام از سکوت پارمیدا استفاده کرد و ادامه داد -- من وتو حتی
_پارميس از تاکسی پياده شدم و با چشای گريون خودمو به نزديکی خونه رسوندم روبه روی خونه وايستادم ،،، حرفای پارميدا مدام توی ذهنم مرور ميشد -- من وتو قبلا چه رابطه ی عاشقانه ای باهم داشتيم با هربار یادآوریش اشکام پشت سرهم گونه مو نوازش ميکردن آخه چه رابطه ای باهم داشتن ؟؟ اين چرت و پرتا چي بود که پارمیدا میگفت ؟؟؟ با صدای ترمز گرفتن یه ماشین ودرد بدی که توی پام پیچید به خودم اومدم ... يه پسرجوون از ماشين پياده شد و به سمتم اومد و شروع کرد به عذرخواهی کردن -- خيلی عذر ميخوام چيزيتون نشد ؟؟؟؟ سرمو به نشونه منفی تکون دادم که پسرجوون با ترسی که توی صداش بود گفت -- ميخواييد ببرمتون بيمارستان ؟؟؟ -- نه خوبم -- آخه داريد گريه ميکنيد !!! -- نه به خاطر اون نيست به خاطر زخم درونمه -- به هر حال مجددا عذرميخوام پارميس خانم با شنیدن اسمم از زبونش با تعجب نگاش کردم و گفتم -- شما اسم منو از کجا ميدونيد ؟؟؟؟ سری تکون داد و گفت -- ببخشید من مهرانم برادر ليلی .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....