#پارت230.
چشم هایم را که بازکردم آرش نبود و آفتاب هم کارخودش را شروع کرده بود.
فوری تخت را مرتب کردم و پایین رفتم.
مادر آرش در آشپزخانه بود.
به طرفش رفتم، هم زمان کیارش هم با نان تازه و خریدهایی که برای صبحانه کرده بود وارد شد.
به هر دو سلام کردم. کیارش با لبخند خریدهایش را روی کانتر آشپزخانه گذاشت و گفت:
–نمی دونستم چی دوست داری راحیل خانم، واسه همین هرچیزی که به فکرم رسید که میشه صبحونه خورد رو خریدم.
متعجب نگاهی به خریدهایش انداختم. از تخممرغ و سرشیر گرفته تا کره و پنیر و مربا و حلورده.
–دستتون درد نکنه داداش، چقدر خودتون رو به زحمت انداختید. تو این دو روز خیلی شرمندم کردید.
–این حرفها چیه، اصلا زحمتی نبود.
باصدای سلام مژگان هر دو به طرفش برگشتیم و جواب دادیم.
مژگان نگاه عصبی به خریدها کرد و گفت:
–کیارش جان چیز دیگهایی توی مغازه نبود که بخری، راحیل دوست داشته باشه.
این همه خرید رو کجا بزاریم خورده که نمیشه، ماهم که داریم میریم.
از خجالت سرم را بلند نکردم و به طرف حیاط رفتم. شاید هم مژگان حق داشت که ناراحت بشود. ولی اینطور کوبیدن شوهرش پیش دیگران اوضاع را خیلی خرابتر میکند.
آرش در حیاط میز و صندلیها را سر جایش میگذاشت.
بادیدنم به طرفم امد و سلام کرد و گفت:
–راحیل آب یه کم بالا امده و قلبه روشسته برده بیا بریم ببین.
وقتی باهم رفتیم آنجا دیدم حرف اسم آرش کامل شسته شده، ولی اول حرف اسم من هنوز هست، البته یه کم شسته شده بود ولی کامل خوانده میشد.
باصدای پای کیارش برگشتم به عقب.
نشاط چند دقیقه پیش را نداشت. آخرین صندلی را برداشت که ببرد. آرش فوری خودش را به او رساند و گفت:
–مگه من مردم خان داداش، بده من خودم می برم.
–زنده باشی.
بعداز رفتن آرش دست به جیب امد کنارم ایستاد و نفس عمیقی کشید و بی مقدمه گفت:
–می خوام یه قولی بهم بدی راحیل خانم.
باتعجب نگاهش کردم.
–چه قولی؟
–سرش را پایین انداخت.
–هیچ وقت از حرفهای مژگان ناراحت نشی، براش مثل یه دوست باشی وکمکش کنی. اون احتیاج به کمک و حمایت داره، زودبهم میریزه، من زیاد نمی تونم کمکش کنم، چون زود خسته میشم، گاهی فکر می کنم خودمم نیاز به کمک دارم، ولی تو و آرش می تونید. بخصوص تو. توی همین مدت کم، دیدم که چقدر آرش عوض شده.
می دونم توقع زیادیه، ولی درحقم خواهری کن.
"خدایا این چشه؟ این همون کیارشه بااون همه ادعا وتکبر، الان داره از من خواهش می کنه؟"
#بهقلملیلافتحیپور