🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁
💛💐{طنین عشق}💐💛
پارت281
_خبریه که انقدر تورو خوشحال کرده
_میخوایم تبریز بابا
حامد به طرف رویا رفت و گفت
_ سلام خانم خونه اینجا چه خبره
_سلام اقای خونه..وقتی شما تو،خواب باشی،معلومه از خبرا جا میمونی
حامد خندید و گفت
_ باور کن خیلی خسته بودم.. فقط میخواستم دراز بکشم نمیدونم چی شد که خوابم برد
_ میدونم عزیزم حسابی سر خودتو تو اون کارخونه شلوغ کردی...
_خب حالا خبرا چیه؟
طاها که در طول این مدت تحت تاثیر حرفهای ماددش در هنگام صحبت دونفر،سکوت اختیار کرده بود و حالا ماننوی مرغی از قفس رها شده،دهان باز کرد و گفت
_ بابا ی خبر دیگه هم هست،من از بعد از ظهر میخوام برم کلاس فوتبال
_کلاس فوتبال؟
سپس رو کرد سمت رویا و گفت
_تو که مرغت ی پا داره...چطوری این ی وجب بچه راضیت کرده؟
ادامه دارد..
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾