_ به خداوندی خدا، به زیبایی زمین، به عظمت دل، به روشنی امید، به عطر نان تازه داغ، به حقیقت آفتاب و به عمق شب های پر ستاره سوگندتان می دهم که بمانید، استوار و سر سخت و دل داده بمانید، بکوشید، زندگی کنید، مهر بورزید، عاشق شوید، جهاد کنید، بنوشید، بخورید، ببخشید، خیره سری کنید، بخندید، گریه کنید، تن به خفت و بی حرمتی دینتان را ندهید. شادی کنید، بازی کنید و فرزندان تان را حتی اگر معلول یا نا اهل یا متمرّد باشند به قدر چشمان تان و بیش بیش، هزار بار صد هزار بار بیش از چشمان تان دوست بدارید. ای در غربت ماندگان! ای از وطن گریختگان و راندگان! بدانید که خداوند، نزدیک است؛ نزدیک تر از هر چیز که نزدیک ترین است به شما؛ نزدیک تر از خون به قلب، تفکر به ذهن، تن به روح... _ سلام سید! خوب می درخشی، آن بالا و این پایین... خوب می درخشی. _شاید ذره ای از نور در دل ماست. سلام علیکم ... _ تبارک الله! به این جوانی، از کجا آورده ای این زبان و آگاهی را؟ _همه قبیله من عالمان دین بودند. من کمترینشانم. تقریبا چیزی برای من نمانده است. و شکر. سید احمد موسوی هستم، فرزندِ دین علی شاهِ نیشابوری، رحمت الله علیه. _شهید؟ _آری _حق است که چنین باشی که هستی، و عارف هم. حال، چیزی در حدّ وسعم از من بخواه سیّد، تا آن چیز را با خود به جهان باقی برده فرض کنم. _به یاری من بیا تا مسجدی آبرومند و بزرگ در کشمیر بنا کنیم. این چیزی است که هم می بری و هم می ماند. 🔴 بخشی از کتاب ِسه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد 🔹️نادر ابراهیمی