(قسمت دوم) 🔴 ‌آنچه روز گذشته در بابل گذشت / روایتی از یک خبرنگار درب اصلی دانشگاه نوشیروانی در خیابان شریعتی توسط حراست بسته شد و تنها دانشجویان حق ورود و‌خروج به دانشگاه را داشتند. 🔹از لای نرده ها نگاه می کنم رو به روی ساختمان معروف به ساختمان برق عده ای جمع شدند و ظاهرا قصد تجمع دارند.ترکیبی از پسران و دختران دانشجو هستند. خوب نگاه می کنم اغلب پسر هستند. 🔹صدای دست زدن و شعار عده ای که می خواهند دانشجوها کلاس را تعطیل کنند و به آنها بپیوندند. 🔹در بیرون دانشگاه در آن طرف خیابان چند پیرزن و پیرمرد حضور دارند. تعداد پیرزنان از پیرمردان بیشتر است. یک پیرزن که پیرمردی کنارش بود. احتمالا زن و شوهر هستند. صورتشان را با ماسک پوشانده بودند، با صدای بلند با ماموران جلوی درب دانشگاه نوشیروانی در حال صحبت بودند. نوع ادبیات صحبت پیرزن تحریک کننده بود، از ماموران می خواستند که اجازه بدهند مردم تظاهرات کنند حتی راه خیابان را ببندند و مرتب تاکید می کرد که ما معترضیم.مامور اما با خونسردی آن ها را دعوت به آرامش می کرد. چند قدم دورتر رفتارشان را زیر نظر گرفتم متوجه شدم با این کارها می خواهد دانشجوها را حساس کنند و اتفاقا موفق هم شدند و پس از شروع اعتراضات داخل دانشگاه ، دیگر آن دو نفر را ندیدم. 🔹ماموران از مردمی که به تماشای تجمع دانشجویان نشسته اند، می خواهند متفرق شوند. لحظاتی بعد دو پیرزن که در حال صحبت با یکی از ماموران انتظامی بودند، توجهم را جلب کردند،. کنار تک تک ماموران انتظامی می رفتند و آن ها را سرزنش می کردند تا دلسرد بشوند می گفتند‌که شما مردم را می کشید و.... برایشان سرباز ، درجه دار و افسر فرقی نمی کرد. مطمئن شدم به آن ها ماموریتی سپرده شده! برای هر‌کدام از ماموران چند دقیقه وقت می گذاشتند و اگر‌ مامورها بی توجه بودند نزدیک تر می شدند تا آنها را حتی عصبی کنند یا شاید موفق شوند حتی افراد بی طرف اطراف با آنها همراه شوند. 🔹 حدود نیم ساعتی از تجمع دانشجوها می گذشت و این دو پیرزن که ظاهرا خسته شدند روی صندلی کافی شاپ نشستند و بعد تازه کردن نفس دوباره کارشان را از سر گرفتند. 🔹یکی از دوستان را دیدم که قیافه متعجب و‌ کنجکاو من را دید نزدیک گوش بهم گفت که در این چند روز تعدادی از این دست افراد را می بینم. از او پرسیدم؛ این ها را می شناسی؟ گفت: اطلاع دارم برخی از این ها بهایی اند و با برنامه حضور پیدا می کنند! 🔹قدم زنان به سمت درب ضلع شرقی دانشگاه رفتم. از درب کوچک دانشجوها با نظارت مامور حراست تردد می کردند. جالب این بود که حراست دانشگاه به افرادی اجازه رفتن به دانشگاه را می داد که کارت دانشجویی این دانشگاه را داشت. 🔹خانم میانسالی نگران به نگهبان نزدیک شد و گفت: کلاس های دانشگاه تعطیله؟ - نه کلاس های حضوری برپاست. - می ترسم با این وضعیت داخل دانشگاه پسرم را بفرستم مشکلی نیست؟!!! - کلاس های حضوری شروع شده می تونن بیان کلاس ! 🔹نزدیک آن خانم میانسال که حالا فهمیدم مادر یکی از دانشجوهاست رفتم .گفتم نگران نباشید این هم تموم میشه! انگار دنبال کسی می‌گشت که درددل کنه، با حالتی که نگرانی بیشتر‌ در صورتش موج می زد، گفت: همین یک پسر رو دارم با خون دل تا اینجا رسوندمش. پسر درسخونیه . واسش هزارتا آرزو برای آینده دارم. فرستادم دانشگاه درس بخونه تا مهندس قابلی بشه ولی اینجا نمی دونم کیاهستند که می خوان دانشگاه رو به آشوب بکشن؟! مرتب ازدانشجوها به پسرم پیام می دن کلاس ها رو تعطیل کنن . خب که چی بشه؟ دانشگاه محل درسه نه اغتشاش!. عده ای می خوان بچه های ما درس نخون و‌عقب مونده بشن و... خداحافظی کرد و از من دور شد. 🔹دوباره به سمت درب اصلی دانشگاه برگشتم، ظاهرا تجمع هم تمام شده بود و هم از حضور مامورهای انتظامی و هم از ترافیک خیابان شریعتی در حال کم کاستن بود. قدم زنان و پیاده ساعت حدود ۵ عصر به سمت میدان جهاد رفتم چند دخترک که یکی از آنها کشف‌حجاب کرده بود با ۲ پسر دور هم مشغول صحبت بودند و داشتم در ذهنم به حال نسلی که با فضای مجازی در حال نابود شدن هست ، فکر می‌کردم و چقدر این خزان زود بر شاخ جوان زده است.. ادامه دارد .... قسمت اول این روایت را اینجا بخوانید 🔻 https://eitaa.com/khabarbabol/23645 یکشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۱. 📡 اخبار اغتشاشات را اینجا ببینید 🔻 https://eitaa.com/khabarbabol/23656