غذای مامانم سوخته بود بعد بابام داشت با تلفن با پسرعموش صحبت میکرد آبجیم گفت مامان پسر عمو میگه چه بو سوختگی از خونتون میاد مامانم طفلی میزد رو دستش و حرص میخورد میگفت آبروم رفت همه فهمیدن غذام سوخته😁😁😁😁😁😁😁
💙💙
ی بار رفته بودیم مسافرت
وقتی برگشتیم رو دیوار حیاطمون پرده زده بودن واسه فروش
البته بغل خونمون زمین خالی بود واسه اون زده بودن
مامانم تا دید گفت یا فاطمه زهرا دارن خونمونو میفروشن😂😂