یه باری خدابیامرز مادربزرگم خواسته بره دکتر ولی دفترچه خودش نبوده با دفترچه مامانم میره دکتر. بعد ک تو نوبت نشسته بوده منشیه اسم مامانم رو صدا میزنه. مامان بزرگم اینقد خوشحال میشه ب خودش میگه چ جالب دخترم هم اومده همینجا دکتر دیگه تنها نیستم.   خلاصه هرچی منشی مامانم رو صدا میزده مامان بزرگم بیشترنگران میشه   تا اینکه تمام مریضا میرن فقط مامان بزرگم میمونه ک اون موقع تازه یادش میاد با دفترچه خودش نیومده ┄┅┅😅❅🤦‍♀🤦‍♂🤦‍♀🙋‍♂❅😅┅┅┄ @sotikodak