🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 _خیابون..نمیدونم..ولم کن قطع کردم و سرم را روی فرمان گذاشتم.شاهین قسم خورد...تا لحظه‌ى آخر قسم خورد وثابت کرد تا هفته ى بعد اولین انگشت پست میشود مگر آنکه راه دوم را انتخاب کنم. امیر احسان بارها و بارها تماس گرفت. ماشین امداد جلویم پارک کرد.کمک راننده به شیشه زد . بی صدا نگاهش کردم. -خانوم کمکی بر میاد؟ هوا تاریکه خطرناکه اینجا ! ماتم زده گفتم: -جواب اینو بدید.. گوشی را به دستش دادم چند قدم دور شد و با امیراحسان حرف زد.گوشی را به دستم داد و گفت: -گفتن وایستیم تا بیان. چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم کمتر از بیست دقیقه امیراحسان خودش را رساند.وحشی و عصبی. مثل اکثر اوقات..من اما...ماده شیر نشدم.من چنگ ننداختم.سست و بیحال به جلزولز کردنش چشم دوختم.در را باز و پیاده ام کرد.ماشین را به امداد داد تا برایمان ببرند.من را به ماشین خودش انتقال داد و با فریاد گفت: -اینجا چه غلطی میکردی؟؟ صورتم را جمع کردم و بی حس گفتم: -خسته ام -جواب منو بده بهار؟! چرا اینجوری شدی؟!مثل دیوانه سرم را خم کردم واز شیشه ى جلوی ماشین به آسمان تاریک شب نگاه کردم.با خنده گفتم: -امیراحسان؛منم ستاره دارم؟ بهت زده و درمانده گفت: -"چی"؟؟ محل ندادم و شمردم: -یک دونه..دو دونه..سه دونه...من اونو میخوام. ستاره ی پر نوری که به من چشمک میزد ؛را نشانش دادم. او هم دیوانه شد،یک نگاه به من و یک نگاه به رد دستم که ستاره را نشان میداد انداخت. دوباره به من نگاه کرد و آرام گفت: -دورت بگردم بهار چی شده قربونت برم؟ نویسنده: 🌼زکیه اکبری🌼 @khorshidebineshan