🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#بودنت_هست
#سهم67
چشم باز می کند. دستش ناخودآگاه از یادآوریِ نیم ساعت پیش مشت شده و انگشتانش از فشارِ زیاد به سفیدی می زنند. مشتش را باز کرده و برگِ علف هرزی که درونش مچاله شده بود را رها می کند. انگشتانش را روی مچِ دست راستش نوازش گونه می کشد و لبخند می زند و لب
به دندان می گیرد. اولین لمسِ دستِ حبیب! لبخندش عمیقتر می شود وقتی به کبودیِ کمرنگِ
روی مچش خیره می ماند! دست خودش نبود ولی خیلی محکم دستِ او را گرفته و به طرف زیرزمین می کشید! متوجه حضور کسی در کنارش می شود که سر بلند کرده و با دیدن حبیب لب به دندان می گیرد.
حبیب خیره به کبودی روی مچِ خورشید، اخم کمرنگی می کند:
-ببخشید اون لحظه اصلاً حواسم نبود
خورشید لبخند خجولی می زند:
-عیب نداره
حبیب هم پاهایش را جمع کرده و با لبخند به خورشیدِ سر به زیر، خیره می شود:
-ترسیدی؟!
خورشید لب تر می کند و سر تکان می دهد: -اونجا... ینی بالای روستای ما بعضی وقتا طیاره میادا... ولی بمب نمیدازه که... من نمیدونستم طیارههام اینقدر ترس میدن آدمو
حبیب سر به سمت آسمان گرفته و آرام می خندد: -آره خب... اونجا از این خبرا نیست...
ولی اینجا و خیلی از شهرای دیگه هستن که بمبارون میشن..
دستش مشت شده و کلامش رنگ خشم می گیرد: -اون بی پدر به زن و بچههای بی گناهم رحم نمیکنه
خورشید آه می کشد:
-چرا بمب میندازن روی شهرا؟!
حبیب لبخند غمگینی می زند:
-نمیدونم! آدما همینن دیگه... گاهی از حیوونم بدتر میشن و به هیچکس و هیچ چیزی رحم نمیکنن... آدما سرِ پولی که خودشون درستش کردن گاهی از گرگا هم درنده تر میشن و یا سر نفع و سود خودشون چشم میبندن و هر غلطی میکنن
خورشید سر تکان می دهد و آه می کشد و چشمانش پر آب می شوند:
-مَش صادق میگفت آدم به یه مورچه م نباید زور بگه! میگفت همهی ما مخلوق خداییم و نباید همدیگه رو اذیت کنیم..
نگاهِ بَراق از اشکش را به حبیب می دوزد:
-جنگ خیلی بده آقا حبیب! جنگ ینی این که ما
آدما نمیفهمیم... نمیفهمیم که خدا قهرش میگیره اگه همدیگه رو بکشیم اونم الکی!
****ادامه دارد...
Join
@khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان