سری تکون دادم گفتم -- آره -- از کی تا حالا میشه توی خیابون خانمتو انتخاب کنی؟؟ کلافه گفتم -- مامان من قبلاً به شما گفتم معیارم برای ازدواج ایمان و حجاب نیست بلکه صورتی زیباست ، می‌خوام که یارم صورتی زیبا داشته باشه مادرم وقتی دید حریف من نمیشه سر تاسفی تکون داد و گفت --باشه هر تصمیمی که خودت دوست داری انجام بده و منم باهات میام خواستگاری ولی بدون این ازدواج به صلاحت نیست و بعداً پشیمون میشی . با خوشحالی لبخندی زدم و گفتم -- نترس پشیمون نمی‌شم چون واقعاً مهرش به دلم نشسته و عاشقش شدم -- باشه آدرسشو بلدی ؟؟ -- آره تعقیبش کردم و خونه شونو پیدا کردم -- آخر هفته میریم خواستگاریش با خوشحالی از مامان تشکر کردم ولی کاملاً مشخص بود که مامانم مخالف این ازدواج بود ولی من انتخاب خودمو کرده بودم و واقعاً عاشقش شده بودم . ادامه دارد‌... کپی حرام.