میگفت تو اگه با همچین آدمی ازدواج کنی آبروی مارو تو کل فامیل میبری اونا اصلا در حد خانواده مانیستن ما برای تو آرزوهای خیلی بیشتر از اینا داشتیم اون زمان هم همه خواستگارامو رد میکردم چون من فقط داود رو دوست داشتم این وسط داود هم داشت همه سعیشو میکرد که خودشو بالا بکشه که بتونه خانوادموراضی کنه داود یه پسرخیلی خوبه یه پسر سالم و نمازخوان که اهل سیگار و قلیان و مشروب و هیچ کارخلافی نیست یه پسرزحمت کش و کاری یه پسر باشخصیت و چشم و دل ،پاک از نظر خانوادم بزرگترین گناهش وضع مالی بد خانوادش و محله ای بود که توش زندگی میکردن خلاصه گذشت و شد عید ۱۴۰۱ . •ولی از شرایط زندگیم خسته بودم هنوزم خونوادم گوشی خودمو نداده بودن هنوزم توی خونه زندانی بودم تصمیم گرفتم جدی شروع کنم به درس خوندن به این امید که به رشته خوب توی یه شهر دور قبول بشم که خونوادم نتونن نه بگن که برم فقط از این وضعیت نجات پیدا کنم برم که آزادیشم برم که از نیش و کنایه ها راحت بشم تیرماه ۱۴۰۱ کنکور دادم و توی رشته هوشبری دانشگاه آزاد گنبد کاووس ادامه دارد کپی حرام