؟! یادمه یه بار وسط خیابون یهو کفی کفشم جدا شد. جاریم با نگاهش مسخره ام کرد و پوزخند زد و تهش به یه بهونه منو با اون وضیعت و کیفی که نهایت موجودیش به کرایه اتوبوس می‌رسید ول کرد و رفت. با دوستاش دوره داشت. رفت پی اونا و من موندم و تنهایی و یه کفش پاره. قسط و وام و بدهی... سرسام آورد بود برامون. رسیدم خونه با چسب افتادم به جون کفی کفش... نه که باهاش راه برم... فقط اینکه شوهرم نفهمه و شرمنده ام نشه که نداره و نمیتونه بخره.