#خوشبختی؟!
#قسمت2
یادمه یه بار وسط خیابون یهو کفی کفشم جدا شد.
جاریم با نگاهش مسخره ام کرد و پوزخند زد و تهش به یه بهونه منو با اون وضیعت و کیفی که نهایت موجودیش به کرایه اتوبوس میرسید ول کرد و رفت.
با دوستاش دوره داشت.
رفت پی اونا و من موندم و تنهایی و یه کفش پاره.
قسط و وام و بدهی... سرسام آورد بود برامون.
رسیدم خونه با چسب افتادم به جون کفی کفش... نه که باهاش راه برم... فقط اینکه شوهرم نفهمه و شرمنده ام نشه که نداره و نمیتونه بخره.