#رمان_عروس_فراری_خان
#قسمت621
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
-حالا ببین.
و از درد نتوانستم لب باز کنم و بگویم که دلم به اربابی گرم هست که نمی گذارد دست داریوش هم به من برسد.
از درد درون خودم جمع شدم که صدای بسته شدن در آمد.
سرم را با دست ماساژ می دادم که...
ححس کردم مایع ای انگشت هایم را خیس کرده بود.
دستم را جلوی چشم هایم اوردم و با دیدن خون سرخ روی انگشت هایم فقط توانستم چشم هایم را روی هم بفشرم.
دردی هم بود که این غلام بر سرم آوار نکرده بود؟
خونش زیادی نبود.
باید قبل از آن که تمام لباس زهرا را به گند بکشد فکری به حالش می کردم.
چشم هایم را از درد روی هم فشردم و سعی کردم با کمک دیوار از جایم بلند شوم.
پهلوهایم هنوز هم از لگدی که زده بود درد می کرد و حتی نمی توانستم صاف بایستم.
همین طور خمیده از اتاق بیرون رفتم. روسری را کامل از سرم در آوردم.
آن قدر رویش نقش و نگار کشیده بود که رنگ خون هم شده بودد گلی از گل هایش.
به سمت دستشویی رفتم و اول خون روی موهایم را شستم.
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#رمان_انلاین_جدید😍
#فقط_همینجا_میتونید_دنبالش_کنید♥️