ادامه از پست قبلی 👆👆👆
تصاویر زیادی دارم ازت تو ذهنم:
از برق چشمات، برای اولین لباس پرنسسی که برای مطهرهی یکساله، از بازار رضا خریده بودی.
از اشتیاقی ک ماه رمضون، برای رفتن پیش امام رضا داشتی، هر روز صبح تا اذان مغرب.
از ذوقی که توی چهرت بود وقتی میگفتی: امسال دیگه مربی پیش دبستانی نیستم، معلم کلاس اول ادبستان آقای پناهیانم😭
از روزی که خبر بارداری محمدرضا رو دادی بهم...
از لحظه هایی ک در مورد استاد حرف میزدی بالبخند، میگفتی:« الان که من سرکار میرم و وقتم کم تر شده، آقای فرج نژاد خیلی بیشتر کمکم میکنه تو خونه. از راه که میاد، قبل از اینکه لباسشو عوض کنه، میاد گاز پاک میکنه، خیلیم تمیز کار میکنه☺️ اگر ظرفی باشه و من نشسته باشم، میشوره، بعد میره لباساشو عوض میکنه
نمیدونم شاگردای استاد این چیزا رو میدونن یانه، فقط استاد رو تو روحیه جهادی و قلمش خلاصه میکنن!
کسی خبر از سالاد کاهو درست کردن استاد برای مهموناش داره؟ یا فکر میکنن فقط یک بُعد داشت!
تک تک چیزایی که از خانم بابایی اشاره کردم، پرِ ماجراست
بارداریش
معلم شدنش
سالاد کاهو
مهمون بودیم خونشون، وقتی رسیدیم ی ظرف کاهو که نمیتونستی تشخیص بدی خرد شده یا نه روی اُپِن بود. گفتم کمک کنم؟
همونجوری که یه چاقو میآورد و هر تیکه کاهو رو به سه،چهار تیکه کوچیکتر تقسیم میکرد، خندید و گفت :«آقای فرج نژاد با خوشحالی گفت سالادو بسپر به من، نخواستم بزنم تو ذوقش...قبول کردم...باید دوباره خرد کنم همه رو، مردونه درست کرده».
لبخند و متانتش ...تعاملشون باهم؛
یادم نمیره
✍️ ز. ص.
اندیشناک، در سوگ:
https://eitaa.com/toward_IRAN_1440
#به_سبک_حسین_فرجنژاد
#قربانی