#زائر ۳
چهره ها خسته، آفتاب سوخته، از تشنگی لباشون ترک خورده بود. با تعدادی از مردم رفتیم به کمکشون براشون آب تهیه کردیم کنار خیابون همه شون که حدودا ۴۰یا ۵۰ نفری می شدند نشستند آبها رو بهشون دادیم بعد ازشون پرسیدیم چی شده چه اتفاقی براتون افتاده، یکی که جَوُن تر بود گفت؛ تُوبیابونی گم شدیم راه بلدمون راه رو گم کرد ما سر از میدون مین در آوردیم خدا به ما و این زن و بچه ها رحم کرد چند تا از مینها منفجر شد یاحسین یاحسینی بود اصلاً کربلا بود گفتم؛ چند نفر بودید، گفت؛ حدوداً ۱۵۰ نفری میشیدیم، گفتم؛ خوب بقیه چی شدند. یه پیر مردی که نای حرف زدن هم نداشت، گفت؛ پشت سر ما بودند فکر کنم نیم یا یه ساعت دیگه برساند، آقا برگردید خطرناکِ خطرناک من یه نگاهی به محمدآقا و آقا دهقان کردم به زبون محلی گفتم؛ خوب مثل اینکه باب شهادت باز شده، آقا دهقان گفت؛ باب شهادت چی این خودکشی، آقا محمد گفت؛ آقا آخرش می خوایم بمیریم حال اینجوری یا یه جوری دیگه بیاید بریم.
راه افتادیم رفتیم یه چند قدمی که رفتیم یه جوُنی امد جلو گفت؛ می خواهید برید کربلا گفتیم؛ بله گفت من می تونم از مرز عبورت بِدَم گفتم؛ چقدر می گیری، گفت؛ چند نفرید آقامحمد گفت ۳نفر گفت؛ نفری ۷۰هزارتومن گفتم؛ نه چه خبر گفت؛ چقدر می دی گفتم؛ گفتم؛ نفری ۵۰ هزار نصفشو قبل حرکت می دیم نصف دیگشو وقتی ما رو از مرز عبور دادی گفت؛ قبول ما رو با خودش برد به روستا وقتی رسیدیم ظهر بود جاتون خالی مارو برد به خونشون چند تا زائر دیگه هم بودند همینکه رسیدیم سفره نهار پهن شد چه نهاری نون تازه محلی...
داستان ادامه دارد
کپی حرام