#پرستار 5
با شنیدن این حرف خشکم برد و همونطور خیره بهش شدم. یعنی چی که اینجا بمونه؟ مگه خودش خونه نداره؟ مگه میشه من با یه مرد تو یه خونه باشم ؟
اصلا قرار ما از اول این نبود! گفتن که یه پیرزن تنهاست که باید ازش مراقبت کنم. قرار نبود که خودش هم بیاد و اینجا زندگی کنه .
صداش منو به خودم برگردوند_ ریحانه خانم؟
نگاهش کردم که با تحکم گفت_ کاری که گفتم رو بکنید.
چشمی گفتم و به سمت اتاق رفتم.
چند روز گذشت و از تماس های آقا کامران متوجه شدم که با خانمش دعوا شده. پشت تلفن همش به زنش بد و بیراه میگفت طوری که من از خجالت آب میشدم.
یک هفته گذشت و من با وجود آقا کامران و رفتاراش که گاهی غیر طبیعی بودن بدجوری تو اون خونه معذب بودم.
کامران حرف بزنم. تو پذیرایی نشسته بود و با موبایلش ور میرفت.
جلوتر رفتم و همون اطراف نشستم_ آقا کامران باید باهاتون حرف بزنم.
ادامه دارد.
کپی حرام.