#پرستار 6
تصمیم خودمو گرفتم که برم و با آقا
نگاهشو از گوشی در آورد و به من داد_ بفرما میشنوم.
حرفمو بدون رودربایستی گفتم_ راستش من از موندن اینجا و زندگی کردن با یه مرد غريبه احساس خوبی ندارم.
حرفم که تموم شد پوزخندی زد. نگاهش روی صورتم ثابت موند. از نگاهش خوشم نمیاومد. با چشمکی گفت_ چطوره صیغه م شی! اینطوری هردومون هم راحت باهم زندگی می کنیم.
دنیا رو سرم آوار شد . بغض بدی به گلوم افتاد نتونستم خودمو کنترل کنم و با خشم از جام پريدم _ شما چطور جرات میکنید که یه همچین پیشنهادی به من بدین. بعدش بدون اینکه منتظر بمونم به اتاقم رفتم . وسایلم رو جمع کردم و خواستم از خونه بیرون برم که اومد دنبالم_ ریحانه خانم من که چیز بدی به شما نگفتم.
بدون اینکه برگردم جوابشو دادم_ از رفتارا و نگاه های این مدت همه چیزو فهمیدم.
بدون هیچ تردیدی از اون خراب شده بیرون اومدم و به خونه خودمون رفتم.
من حتی اگه بدون کار و بدون پول بمونم باز حاضر نیستم تن به همچین ذلتی بدم. اما خداروشکر که خیلی زود به واسطه دوستم تو خونه سالمندان به عنوان پرستار مشغول شدم و شغل بهتری برام جور شد.
پایان.
کپی حرام.