تشنگی امانش را بریده بود
از خط بر می گشت
روزه بود
به سنگر که رسید اذان را گفتند
آب را سمتش گرفتم و گفتم: بنوش به یاد
#لب_های_تشنه_حسین علیه السلام
لیوان را از دستانم گرفت و به دم
#سنگر رفت
منتظر رفیق اش بود که او هم بیاید
سوت خمپاره ای آمد ...
گرد و خاک شد
چشمانم را که باز کردم
او را غرق در خون یافتم، سیرآبِ سیرآب... .
الهی
أنت أنت
و أنا أنا ...
تو تویی
و من، منم ...
ببخش...
#صحیفه_سجادیه
#التماس_دعا_در_لحظات_سبز_افطار
@mahman11