💞#قصہ_دلبـرے 💞
#قسمت_بیـستودوم
از هر دری سخنی گفتم و چندتا منبر رفتم برایش تا راضیاش کنم. موقع خرید حلقه،پایش را کردهبود در یککفش که به جایش انگشتر عقیق بخریم. باز باید میز مذاکره تشکیل میدادیم و آقا را قانع میکردیم. بهش گفتم: انگشتر عقیق باشه برایبعد، الان باید حلقه بخریم!
حلقه را خرید، ولی اولینبار که رفتیم مشهد، انگشتر عقیقی انتخاب کرد و دادیم همانجا برایش ساختند.
کاری بهرسمورسوم نداشت، هرچهدلش میگفت همانراه را میرفت. از حرکات و سکنات خانوادهاش کاملاً مشخصبود هنوز در حیرتاند که آیا این آدمهمان محمدحسینی است که هزار رقم شرطوشروط داشت؟ روزی موقع خریدجهیزیه، خانمفروشنده به عکسِ صفحهی گوشیام اشارهکرد و پرسید: این عکس کدوم شهیده؟ خندیدم که: اینهنوز شهیدنشده، شوهرمه!
کمکم با رفتوآمد و بگوبخندهایش، توجه همه را جلب کرد. آدم یخی نبود، سریع با همه گرم میگرفت و سررفاقت را باز میکرد. با مادربزرگم هم اُختشد و بروبیا پیداکرد. چندوقت یکبار یکیدوشب خانهاش میماندیم. با آن خانه اُنس پیدا کردهبود، خانهای قدیمی با سقفهای ضربی. زیاد میرفت به گوسفندهایشان سر میزد.
طوریشدهبود که خیلی از جوانهای فامیل میآمدند پیشش برای مشاورهی ازدواج. بعضیشان میخندیدند که: زیرلیسانس حرف بزن بفهمیم چی میگی!
دخترخالهام میگفت: الانداره خودش رو رحیمپور ازغدی میبینه! من هم مسخرهاش میکردم: ازغدی رو میشناسی؟ ایشون محمدحسینشونه!
خداییاش قلمبهسلمبه حرف میزد، ولی آخر حرفهایش بهاین میرسید که: طرف به دلت نشسته یا نه؟ زیاد هم از ازدواج خودمان مثال میزد.
#ادامہ_دارد...💝
https://eitaa.com/joinchat/1757937718C827ac1b3c5