📚 مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم می‌زد که مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و داخل اقیانوس پرت می‌کند. مرد نزدیک‌تر می رود و می‌بیند که یک مرد بومی صدف‌هایی که آب با خودش به ساحل می آورد را برمی دارد و در آب می‌اندازد. مرد که کنجکاو شده بود جلو می رود و می گوید: "صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟" مرد بومی پاسخ می دهد: "این صدف‌ها را داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها به ساحل دریا آمده اند. اگر آن‌ها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد." "دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی همه آنها را به داخل آب برگردانی؛ تازه همین یک ساحل نیست. نمی‌بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی‌کند؟" مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد." 😊🌸🍀 @mersadeiranir