داود، حمد و سوره را تمام کرد. اواخر سوره کوثر بود که ذهنش مشغول شد و نمیدانست که آن بچه چطوری میخواهد بگوید «الله اکبر ... رکوع» تا این که سوره را تمام کرد و به رکوع رفت و شنید که آن نوجوان دوباره با یک صدای مبهم از ته گلو و حرکت لب و دهانش، صدایی از خود درآورد.
بالاخره سه رکعتِ نماز مغرب تمام شد. با همان کیفیت رکعت اول. و با همان وضعی که آن نوجوان، تکبیر گفت. فرشاد حواسش به داود بود و میخواست ببیند داود چه میکند؟ اما دید داود هیچ عکس العمل خاصی از خود نشان داد و پس از خواندن تعقیبات، بلند شد و خود را برای نماز عشاء آماده کرد. آن پسرک هنوز بلندگو دستش بود و هیچ نوجوان دیگری، با این که از گوشه کنار به او نگاه میکردند و شنیدن صدای مبهم او از پشت بلندگو برایشان تازگی داشت، اما کاندید برای گفتن اقامه نشدند.
نماز دوم هم گذشت و سلام و تعقیبات را گفتند و قبل از این که داود سر از سجده شکر بردارد، آن نوجوان بلندگو را گذاشته بود زمین و رفته بود.
بعد از اینکه مردم رفتند، عاطفه خانم دید که شادی با یک سبد پشت سر او نشسته. رو به شادی کرد و گفت: «سلام. قبول باشه. کی اومدی؟»
شادی همین طور که سجاده کوچکش را جمع میکرد با عاطفه دست داد و گفت: «خدا قبول کنه. رفتم این سبدو با داداشم آوردیم.»
عاطفه نگاهی به آن سبد کرد و با تعجب پرسید: «سبد؟ سبدِ چی؟»
شادی سبد را جلو آورد و باز کرد. عاطفه دید یک فلکس چایی با یک ظرف پر از شامی کباب و یک ظرف دیگر پر از سبزی تازه و گوجه و خیارشور با خودش آورده است. شادی گفت: «اینا رو مامانم سلام رسوند و گفت ببخشید اگه کم هست.»
ما که فقط تصورش را کردیم، دلمان خواست و کلی کیف کردیم. چه برسد به عاطفه که آنجا بود و دید که چقدر خوش و خوشمزه و باصفا و به موقع، خدا شادی به آنها رسانده.
-وای دستت درد نکنه شادی جون! چرا زحمت کشیدی؟
-نه بابا. چه زحمتی. گفتم خستهاین. خستگی در کنین.
-وای عالیه. نمیدونی چقدر ضعف داشتم. راستی کو داداشِت؟ بگو اونم بیاد داخل.
-خیلی ممنون. اون رفت نون تازه بگیره بیاره.
-دستش درد نکنه. به خدا راضی به زحمت نبودیم. نمیدونی چقدر آقامون و حاج آقا خوشحال میشن.
شادی چون درس داشت و مامانش گفته بود زود برگرد، از عاطفه خداحافظی کرد و رفت. عاطفه سفره کوچک یکبار مصرف را در گوشه سبد درآورد و انداخت روی زمین و سفره را چید و به فرشاد گفت: «این سفره را دوستم آورده. مامانش زحمت کشیده. رزق امشبمون خدا را شکر خیلی خوشمزه است. من میرم اون ور. شما بیایید اینجا بشینین. تا شروع میکنین، داداشِ دوستم رفته نون تازه بخره. الان میاد.»
داود و فرشاد تا چشمشان به سفره و بو و بَرَنگ شامی و سبزی تازه خورد، ذوق زده شدند. هنوز شروع نکرده بودند که یک صدایی از پشت سر داود به صورت مبهم شنیده شد. چیزی مثل «سلام. بفرمایید.»
تا برگشت و پشت سرش را دید، همان نوجوانی بود که اقامه گفت. دو تا نان داغ و تازه دستش بود و جلوی داود گرفت. داود که انگار داشت حواریونش را پیدا میکرد، به جای گرفتن نان، دست کوچک آن نوجوان را گرفت و به آرامی و لبخند، به طرف خودش کشید.
پسرک قدم قدم به داود نزدیک و با او چهره به چهره شد. داود نان را از او گرفت و او را کنار سفرش نشاند. هنوز دستش در دست داود بود. اینقدر چشمانش معصوم و نگاهی نجیب و وجودش گرم بود که داود را گرفت. فرشاد دید داود کف دستش را جلوی پسرک گرفت و با خوشرویی گفت: «میتونی اسمتو با نوک انگشتت بنویسی کفِ دستم؟ میخوام بدونم میتونم حدس بزنم که چی نوشتی؟»
پسرک لبخند زد و با نوک انگشتش، کفِ دست داود نوشت: «مهربان!»
اسمش مهربان بود. داداش شادی خانم. پسر یکی مانده به آخرِ خانواده که میشِنید اما از نظر گویایی مشکل داشت و قادر به حرف زدن نبود.
نیم ساعت بعد، فرشاد و عاطفه خدافظی کردند و به خانهشان رفتند. داود اما در مسجد ماند و میخواست بیشتر با آن محله آشنا شود.
وقتی فرشاد و عاطفه سوار موتور شدند و میخواستند بروند، سر و کله آرش با موتورش پیدا شد که میخواست از آنجا رد شود و به مغازه ساندویچی سروش برود. وقتی چشمش به یک خانم و آقا خورد که از مسجدِ متروک آنجا خارج شدند، حواسش به آن طرف رفت. و وقتی سر و شکل کوچه و نورِ ریسهها و آب و جاروی جلوی مسجد را دید، بیشتر تعجب کرد اما جلب توجه نکرد و به آرامی از کنار موتور فرشاد عبور کرد و رفت.
اما آن رفتن، قطعا بدون سوسه آمدن و بیخیال شدن و درمیان نگذاشتن با غلامرضا و سروش نبود...
رمان
#یکی_مثل_همه۳
ادامه دارد...
@Mohamadrezahadadpour