میشل حس خوبی نداشت. میدانست که دارد یک اتفافی می افتد اما قادر به هضم و آنالیز و درک شرایط نداشت. چرا که دانشش را نداشت و نمیدانست که آبراهام، بنجامین را وسط گردابی دارد غرق میکند که... بنجامین چشمانش را بسته بود و آرام آرام آرام خودش را به چپ و راست تکان میداد و لحظاتی از کودکی تا جوانی‌اش جلوی چشمانش نمایان شد... [یک پسرک کوچک سه چهارساله سیاه پوست و موفرفری داشت میدوید. با همان لبخندهای کودکانه... مادرش که یک مادر نسبتا چاق و بسیار مهربان بود، در حالی که داشت رخت میشُست، با صدای رسا به آن پسرک گفت: «بنجامین مراقب باش! نگفتم با یه لنگه کفش نَدو؟! اونم کفش بابات ... خدا رحمت کنه پسر ... و بنجامین اندکی بزرگتر شد... حدودا چهارده ساله ... قدری هیکلی و درشت اندام ... و مادرش اندکی شکسته تر از ده سال قبل از آن ... شیطنتی کرده بود که حرص خواهرش(جِس) را درآورده بود و بنجامین با خوشحالی و جِس که بزرگتر بود با حرص دنبالش میدوید ... مادرش وقتی دید که جس به پای بنجامین نمیرسد، یک لنگه کفش برداشت و آن را به طرف بنجامین پرتاب کرد ... وقتی آن لنگه کفش به کله بنجامین خورد، جس از تعقیبش دست برداشت و شروع کرد با صدای خیلی بلند و حرص دربیار به بنجامین خندید ... بنجامین بزرگتر شد ... شاید حدودا بیست و هفت هشت ساله ... موقع قبولی در دانشگاه ... میهمانی بزرگی که در دانشگاه گرفته بودند ... همه پدر و مادرها و خانواده ها به روی سن می آمدند و به فرزندشان هدیه میدادند... هدایایی ارزشمند و سپس آن دانشجو همه خانواده اش به آغوش میکشید و با آنها عکس می انداخت ... بنجامین روی سِن بود که دید مادر و پدر و خواهرش آمدند بالا که به او هدیه اش را بدهند ... هدیه در دستان جس بود ... و البته بنجامین یک برق از شیطنت را در گوشه چشمان جس احساس کرد ... هدیه اش را از دست جس گرفت... رسم بود که همانجا هدیه را باز کنند. وقتی بنجامین هدیه را باز کرد، با صحنه شگفت انگیز و آبروریز مواجه شد. دید که جس، همان لنگه کفش کهنه و قدیمی پدرش را که چندین دهه به پا داشت، کادو کرده و جلوی همه هم دانشگاهی هایش به او هدیه داد! همه زدند زیر خنده و بنجامین هم که خودش خیلی خنده اش گرفته بود، ناچار شد اما آبروداری کند و جس را به آغوش بکشد...] میشل دید از یک جا به بعد که آبراهام دارد مینوازد و همه چشمانشان را بسته اند و خودشان را آرام تکان میدهند، بنجامین دارد وسط تکان ها میلرزد و اشک از گوشه چشمانش به گونه سیاه و خسته اش پایین میریزد. [یادش آمده بود وقتی که ... بزرگ شده و پدرش خیلی پیر است ... دستش را گرفت که از عرض خیابان رد بشوند... اما ... نفهمید چه شد ... پس از لحظه ای، خودش و پدرش با بدن های خونین و فضای پر از دود و وحشت، در گوشه ای افتاده اند ... او به زور خودش را روی زمین کشید و به پدرش نزدیک کرد ... دید پدرش از فرق سر تا روی کفش هایش خون ریخته و بدنش جان ندارد ... اندک جانی هم که داشت، در پاهایش جمع کرده بود و همین طور که پا و کفشش به زمین کشیده میشد، جان میداد و با عزرائیل میجنگید... و وقتی که چشم باز کرد و دید در بیمارستان است... به هوش آمده ...] با شنیدن مکرر «بنجامین ... بنجامین ...» به خودش آمد. دید دستان میشل روی دستش است و او را صدا میکرده. موسیقی تمام شده بود و فضا را روشن تر کرده بودند. باروتی از آشپزخانه آمد و یک کیک بسیار خوشبو که لنکا پخته بود را آورد و گذاشت روی میزد. بنجامین هنوز در حال خودش نبود. دستش را آرام از زیر دستان میشل برداشت. میشل جا خورد. بنجامین دستش را به پیشانی و چشمش کشید. اندکی لرزش دست داشت. ضعف عجیبی داشت بر او حاکم میشد. باروتی همین طور که داشت نمک میریخت و با همه شوخی میکرد، کیک را با چاقوی بزرگی که در دست داشت برید و اولین تکه از آن را در بشقابی گذاشت و به طرف بنجامین گرفت. بنجامین که کلا آن لحظه صدایی نمیشنید و فقط صحنه هایی که توصیف کردم، جلوی چشمانش رژه میرفت، کیک را پس زد و قبول نکرد. اما تشکر هم نکرد و کلا قفل شده بود. باروتی دوباره کیک را به طرف بنجامین گرفت و بنجامین اینبار علاوه بر پس زدن، صورتش را هم برگرداند. آبراهام که همه کاره آن معرکه بود و کارش را بسیار تمیز بلد بود، به باروتی اشاره کرد که اصرار نکند و خودش آن بشقاب کیک را از دست باروتی گرفت و گفت: «اذیتش نکنید. بذار تو حال خودش باشه. به جاش به من دو تا بشقاب کیک بدید.» میشل که از اولش داشت خودخوری میکرد و کلا به فضا مشکوک بود، دید حال بنجامین خراب است. حتی دستش را هم از دست میشل کشیده و کلا آن مرد صد و بیست کیلوییِ دانشمند با پروژه های به طور کلی سِرّیِ پنتاگون، در خودش فرو ریخته و معلوم نیست آن هفت هشت دقیقه موسیقی او را به کجا کشانده و با خود برده است؟! ادامه ... 👇