کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
°••|امان از دل رقیه😔 همسرشهید: هر روز صبح فاطمه که از خواب بیدار می شد بهش میگفتم فاطمه جان تو برای من مثل خورشیدی . تو خورشید خونه هستی وقتی بیدار میشی نور تو خونه رو روشن میکنه. گذشت روز ٢٠ فروردین ٩٧ ساعت ١٠ صبح رسید. فاطمه ای که ٢٧ روز چشم انتظاری برای برگشت بابا کشیده بود. چشم باز کرد دید خورشید تو آسمونه و یه روز دیگه شروع شده! گفت مامان، با انگشتای دستت بگو چنتا دیگه بخوابم بابام میاد؟ (بابامهدی شب قبل خبر آمدنش تا آخر هفته رو داده بود!!) سه تا انگشت نشونش دادم گفتم مامان سه تا دیگه بخوابی بابا میاد! فاطمه خنده ای بر لبانش نشست که برق تو چشماش مثل همیشه خونه رو روشن کرد! اما روز تمام نشده فاطمه باید خبر دار بشه از برگشت بابا! اما نه آن طور که فاطمه، انتظار داره!!! شب موقع خواب بهش گفتم فاطمه جان : مگه تو خورشید من نیستی؟ میدونی الان بابا کجاست؟ بابا پیش خورشید! بابا پیش خودته! اما فاطمه معنی این حرفا رو مگه میفهمه.. فقط نگاهم کرد و خوابید. صبح قبل از اینکه فاطمه از خواب بیدار بشه از خونه آمدم بیرون تا دوباره از من نپرسه چنتا دیگه بخوابم بابام میاد؟ هیچکس دلش نیامد به فاطمه چشم انتظار حرفی بزنه! فاطمه تو مراسم گلباران باباش شرکت کرد. نگاهش که به جمعیت خورد چشمان پر از اشک رو که دید بُهت زده شد! (بعدا گفت من خودم از جعبه ای که عکس بابا بهش بود فهمیدم بابام داخلش هست.) فاطمه نه میتونست آب دهانش رو قورت بده و نه پلک میزد تا اشکی که تو چشماش حلقه بسته بریزه. مراسم هنوز تمام نشده بود. فاطمه رو بغل کردم تا از جمعیت دورش کنم. مامان آقامهدی صدا زد فاطمه رو بیارید گفت :فاطمه قرار بود از باباش عروسک هدیه بگیره. عروسکی که برای فاطمه تهیه کرده بود را بهش داد... امان از دل رقیه که وقتی بهونه بابا گرفت با سر بریده ی پدر آرامش کردند. @mohebin_velayt_shohada آیدی کانال 👆🌹