🌸🌸🌸🌸🌸🌸 برگردنگاه‌کن پارت223 از حرف هایشان خوشم نیامد برای این که دیگر ادامه ندهند گفتم: –من که باورم نمیشه تو واسه دلتنگی اول صبح پاشی بیای این جا، کارت رو بگو، خریدی داشتید اومدید این جا؟ ساره بی تفاوت نسبت به سوالم بلند شد و گل رزی را که روی پیشخوان گذاشته بودم را برداشت و بویید و رو به هلما گفت: –اونا خوب بلدن چیکار کنن قاپ دختر ما رو بدزدن. به منم یکی هر روز از این گلا بده هم عقلم می‌پره هم چشم و گوشم کاراییش رو از دست میده. روی از ساره برگرداندم و مشغول کارم شدم و زمزمه کردم: –مثل این که شماها کار و زندگی ندارید؟ چند دقیقه‌ای شروع به پچ‌پچ کردند و بعد ساره با لحن شوخی گفت: –اگه کار نداری ما دیگه بریم، الان این رئیست میاد ما رو این جا می‌بینه اخماش درهم میشه. دست از کار کشیدم. –به سلامت، خوش آمدید. ساره دوباره پرسید: راستی! خونواده ت جواب خواستگاری شون رو چی دادن؟ برای این که زودتر بروند گفتم: –اونا حرفی ندارن. احتمالا تا آخر همین هفته بله‌برونه. ساره نگاه متعجبش را به هلما داد. رنگ هلما مثل گچ، سفید شد. ساره جلوتر آمد. –واقعا میگی؟! پس واسه همین دیشب رفته بودید اون جا؟ می‌خواستید حرفای آخر... هلما تیز نگاهش کرد. از پشت پیشخوان بیرون آمدم و به طرف ساره رفتم. –تو از کجا می‌دونی ما دیشب... هلما حرفم را پاره کرد. –مادر علی به مادر من گفته بود، آخه گاهی میاد به مادرم سر میزنه. بعد دست ساره را گرفت. –بیا بریم دیگه، امروز کلاس حضوری داریم. بعد هم خداحافظی کردند و رفتند. می‌دانستم که چیزی در سر دارند ولی نمی‌دانستم دقیقا دنبال چه هستند. طولی نکشید که امیرزاده با رویی گشاده وارد مغازه شد و با خوشحالی گفت: –به‌به، بالاخره چشممون به روی ماه شما تو این مغازه افتاد خانم خانوما! می‌گفتین تشریف میارین، گاوی، گوسفندی چیزی می زدیم زمین. پس دلیل پیام جواب ندادن تون این بود؟ لبخند زدم. –آخه خودمم مطممئن نبودم میام. اشاره‌ای به ویترین کرد. –تا اومدم ویترین رو دیدم فهمیدم از صبح زود اومدید حسابی هم فعال بودید. –بله، دیدم ویترین خالی شده گفتم دوباره پُرش کنم. همان طور که پالتویش را از تنش در‌می آورد گفت: –برای همین دیشب گفتم بیایید چون هم دلم حسابی... تا خواست پالتو را روی پیشخوان بگذارد چشمش به گل رزی که آن جا گذاشته بودم افتاد، حرفش را رها کرد. –این رو از کجا آوردید؟ اشاره به در مغازه کردم. –پشت در بود. چطور؟! من فکر کردم شما... –نه، من چرا باید پشت در بذارمش؟ بعد گل را برداشت و چند قدم بزرگ تا جلوی در مغازه رفت و از همان جا به بیرون از مغازه پرتش کرد. مات و مبهوت نگاهش کردم. دستش را لای موهایش برد و با خودش چیزی گفت که متوجه نشدم. نگاهم را به بیرون کشیدم. گل رز کنار درخت سرو افتاده بود. برگشت به طرفم. –تلما خانم. –بله. –از این به بعد هر گلی دیدید همین کار رو باهاش بکنید. نگاه متعجبم را خرجش کردم. –آخه چرا؟! خیلی قشنگ بود که، یعنی شما هم نمی‌دونید کی اون رو گذاشته بود... اخمش غلیظ‌تر شد. –اصلا مهم نیست کی گذاشته، مهم اینه که شما تا دیدید پرتش کنید اون ور. بعد هم زمزمه وار گفت: –من میرم جایی کار دارم. پالتواش را برداشت و فوری از مغازه بیرون رفت. جلوی در مغازه ایستادم و به گل نگاه کردم. خیلی زیبا بود حیفم می‌آمد این طور از بین برود. لیلافتحی‌پور .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´