نشسته بود کنار مادر ،
خیلی وقتها می نشست کنار مادر و همراهش میشد، نگاهش میکرد .
آن شب هم ،همینطور .
دقایقی طولانی بود که حسن علیه السلام نشسته بود کنار مادر که داشت نماز می خواند، قرآن میخواند، دعا میکرد.
یاد میگرفت ، باید بعدها یاد میداد ...
شب داشت میرفت و وقت استجابت دعا بود .
مادر نگاهی به حسن علیه السلام کرد خواست تا او هم دستان کوچکش را بالا بیاورد .
حسن علیه السلام می دانست حالا وقت دعا کردن است.
دعاهای خاص و خدایی که استجابت دعای فاطمه را بر عهده گرفته بود.
حسن علیه السلام چشم از صورت مادر نمیداشت و گوش به دعاها داشت .
مادر دعا کرد دعا کرد دعا کرد .مخصوصا همسایهها را...
حتی همان ها که در کوچه یاری اش نکردند و...
دعا تمام شد.
دستان حسن علیه السلام را مادر بوسید،دستان مادر را حسن علیه السلام و پرسید :برای همه دعا کردی مادر ، برای خودت اما...
شنید از مادر ؛
اول همسایه ها، بعد خودمان عزیزم .
💎
مهدی فاطمه عجل الله تعالی فرجه الشریف هم برای ما دعا می کرد و می فرمود؛
خدایا شیعیان ما از اضافهی گل ما سرشته شده اند ،اشتباه و گناه می کنند ، آنها را به من ببخش .
💎💎💎 💎💎💎
به همه می گویم تو را دوست دارم
اما
نگاهم برای ریز اعمال و کارهایم به تو نیست.
مثل تو سخن نمیگویم ،مثل تو نمی پوشم... مهمانیهایمان ، عروسی هایمان، تربیتمان ...
هیچ کاری را قبل از آنکه انجام بدهم از تو نمیپرسم حلال و حرامش را، زیبایی و زشتیاش را .
راستش دوست ندارم به سبک دشمنان تو زندگی کنم می خواهم مثل تو و مادرت باشم اما ...
اما باز هم صدایم بلند است که تو را دوست دارم و شمایی که از این حال زار من و ایمان باله پشهای من اذیت میشوی و...
بازهم دعایم میکنی.