نامه ي دختر شهيد محمدناصر ناصري به پدرش بابا جان باز سلام اي پدر جان اين منم زهرايت، دختر كوچك تو اي اميد من و اي شادي تنهايي من! به خدا اين صدمين نامه بُوَد. از چه رو هيچ جوابم ندهي؟ ياد داري كه دم رفتن تو، دامنت بگرفتم. من به تو مي گفتم پدر اين بار نرو. من همان روز بله فهميدم، سفرت طولاني است. از چه رو اي پدرم تو به اين چشم ترم هيچ توجه نكني. به خدا خسته شدم. به خدا قلب من آزرده شده. چند سال است كه من منتظرم. هر صدايي كه ز در مي آيد، همچو مرغي مجروح، پابرهنه سوي در تاخته ام. بس كه عكست به بغل بگرفتم، رنگ از روي من و عكس چو ماهت رفته است. من و داداش رضا، بر سر عكس تو دعوا داريم. او فقط عكس تو را ديده پدر. با جمال تو سخن مي گويد. مادرم از تو برايش گفته. او فقط بوي پدر را ز لباست دارد. بس كه پيراهن تو بوييده. بس كه در حال دعا روي سجاده تو اشك فشان ناليده، طاقتش رفته دگر. پاي او سست شده. دل او بشكسته. به خدا خسته شديم. پدرم گر تو بيايي به خدا، من ز تو هيچ تقاضا نكنم. لحظه اي از پيشت، جاي ديگر نروم. هر چه دستور دهي، من بلافاصله انجام دهم. همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم. جان زهرا برگرد. # ☫🇮🇷«ناحیه شهید مطهری»🇮🇷☫ ثامن ناحیه مطهری در ایتا👇 https://eitaa.com/nmotahari7 رسول در روبیکا👇 https://rubika.ir/rasull313 رسول در ایتا👇 https://eitaa.com/rasul313