.
#پنجم_صفر
#حضرت_رقیه
« دختر زهرانشان»
ای یتـیم نیـمه جـانم،لحـظه ای آرام باش
بلـبل شـیرین زبــانم، لحـظه ای آرام باش
بند قلبم پاره کردی جان من کم گریه کن
دخترم روح و روانم ، لحـظه ای آرام باش
هـرچه تونـاله کنی ازدردهای استخوان
دردگــیرداستـخوانم ،لحـظه ای آرام باش
تـاصدایم کـرده ای دیدی که باسرآمدم
گـریه ات بـرده توانم، لحـظه ای آرام باش
پای تاسرآتشم من ازچـه هق هق میکنی
من زاشکـت درفـغانم،لحـظه ای آرام باش
هـرچه تـوبـابـابگـویی بیشترچوبت زنند
دخـترشـیرین زبــانم،لحـظه ای آرام باش
عکـس زهـرامـادرم افـتاده دررخسارتـو
دخــترزهـرانشانـم،لحـظه ای آرام باش
گوبه بابادست کی اینسان کبودت کرده است
ای سـراپـاارغــوانـم ،لحـظه ای آرام باش
انتـظاربـوسه گـرداری زمـن شرمنده ام
چـون ورم داردلـبانم،لحـظه ای آرام باش
گـرلـب بـابـا ورم دارددلیـلش رامپرس
خورده چوب خــیزرانم،لحـظه ای آرام باش
نـاله کم کن حرف خودآرام درگوشـم بگو
بـرلب آوردی توجانم،لحـظه ای آرام باش
من که دسـتانم نـباشدتـابغل گـیرم تورا
ای صـفای کـاروانــم،لحـظه ای آرام باش
یـارقـیه؛خسـته ای، یـکدم بـیا چشمت ببـند
تـاکـه لالایـی بخوانم، لحـظه ای آرام باش
دوست داری درجنان همبازی اصغرشوی؟
پس بیا روح وروانـم،لحـظه ای آرام باش
ترس آن دارم که شامی هاکنیزی ات برند
درکــنارتــوبمانــم ،لحـظه ای آرام باش
ایـن تـوقع نیـست تـاازمـن پذیرایی کنی
گـرچـه بـرتـومیهمانم ،لحظه ای آرام باش
مابه«مداح»سوزدل دادیم بگویددرد را
از درِ لطفم نـرانم، لحـظه ای آرام باش
شاعر:علی اکبراسفندیار«مداح»
.