#امام_جواد
در حجره ی دربسته واویلا به پا شد
از زهر آن ظالم امام ما فدا شد
ظالم کنیزان را سفارش بر غنا کرد
گُم در صدای آن کنیزان این صدا شد
زهر جفا بر جان او آتش کشید و
از سینه ی سوزان او ناله رها شد
او یاد آن مادر میان کوچه ها بود
وقتی که بازو از قلاف کین دو تا شد
با تازیانه مادری نقش زمین و
غم در دل پُرناله ی اهل کسا شد
میگفت زیر لب گناه مادرم چیست؟
با ضربت سیلی به روی او جفا شد
پا روی خاک حجره میسایید از درد
در خاطرش زنده هجوم کربلا شد
یاد علی اکبر که پا بر خاک میزد
یاد سری که بین آن گودی جدا شد
یاد رباب افتاده بود و گریه هایش
یاد گلو و شیرخواری که فدا شد
یاد عمود آهن و دست قلم بود
یاد دمی که تیر بر مَشکش رها شد
یاد اسارت بود و اشک و داغ زینب
بازار شام و بزم شومی که به پا شد
این خاطرات لحظه ی آخر دلیل
اشک و فغان حضرت ابن الرضا شد
از نردبان جسمی به روی بام میبُرد
بی حرمتی ها بر تن وجه خدا شد
آقا تنت عریان نبود اما بمیرم
در سایه ی بال کبوترها رها شد
در روضه ات رزق محرم را گرفتیم
نذر ظهور منتقم،اشک و دعا شد
عبدِ کریم
#امام_جواد
به چشم نیلی ات بنگر،به چشمان ترم مادر
ز ظلم همسرم،چون مرغ بی بال و پرم مادر
اگر چه قاتلم در پشت در خنده به حالم کرد
ولی من یاد خون سینه و میخ درم مادر
اگر از سوزش زهر جفا،خشکیده حلقومم
ولی دیگر نخورده نیزه ای بر حنجرم مادر
به خاک حجره می غلتم من از فرط عطش اما
به زور نیزه ای دیگر نغلتد پیکرم مادر
تنم را روی بام آرند از کینه ولی هرگز
نباشد زیر دست و پای مرکبها سرم مادر
خدا را شکر در حجره به خود وقتی که پیچیدم
ندیده حالت جان کندنم را خواهرم مادر
شنیدم عمه ام روی بلندی بوده و دیده
به یاد حنجر و قاتل،به یاد حنجرم مادر
شنیدم زنده زنده راس جدم را جدا کردند
خدا داند که این صحنه نیاید باورم مادر
محمود اسدی(شائق)
#امام_جواد
حسی غریب دور و برم را گرفته است
آتش حوالی جگرم را گرفته است
بغضی هوای چشم ترم را گرفته است
غصه به روی شانه، سرم را گرفته است
امشب که شمعِ حجلۀ دارالعزا شدم
آتش به جانِ روضۀ ابن الرضا شدم
با رنج و غم گذشت همه زندگانی اش
خون گشت لحظه لحظه دل آسمانی اش
قاتل نشسته فاتحه خوانه جوانی اش
له کرده زیر پای حسد مهربانی اش
ای نور چشم فاطمه، عالم فدای تو
ای حضرت جواد بمیرم برای تو
بی فایده است با تو مدارا نمی کند
مظلوم تر از تو که پیدا نمی کند
اینقدر در نزن بخدا وا نمی کند
شرم و حیا ز حضرت زهرا نمی كند
دارند به حال محتظرت خنده می كنند
به آه پشت درت خنده می كنند
جان كندن تو را به تماشا گذاشته
بر آیه آیه های دلت پا گذاشته
حالا بنای خنده و هورا گذاشته
ناخن كشیدنت به زمین جا گذاشته
بر پای كوبی است و جوابت نمی دهد
خواهش نكن كه جرعه ی آبت نمی دهد
از درد دست و پا چقدر جمع می كنی
از حجره پاره های جگر جمع می كنی
خاكستری كه مانده ز پر جمع می كنی
خود را به پیش چشم پسر جمع می كنی
جان بر لبت رسیده و دیگر قرار نیست
شكر خدا كه دور و برت نیزه دار نیست
در آفتاب سایه ی مادر نداشتی
دور برت به غیر كبوتر نداشتی
زخم سنان و نیزه به پیكر نداشتی
چیزی برای غارت لشكر نداشتی
نور و حرارتی به خراش تنت نخورد
دست كسی به گوشه ی پیراهنت نخورد
نقش زمین شدی سرت اما جدا نشد
یك بار هم هجای تنت جابجا نشد
رأس مطهرت سر سر نیزه ها نشد
رزازی از قطار سُم اسب ها نشد
بعد از سه روز گریه ی هر مرد و زن شدی
در بین بوریا نه، به قرآن كفن شدی
@navaye_asheghaan