📝
سفرنامه لبنان-بیروت
8⃣ بخش هشتم
🌱
موضوع: به یه ساختاری برسیم؟
از اتاق مادر شهید بیرون اومدیم و رفتیم توی سالن اصلی،
خونهی ساده ای بود. شبیه خونه های لوکس امروزی نبود.
از لوازم لوکس تزئینی خبری نبود.
از پذیرایی مُصرفانه هم خبری نبود،
چون اولین جایی بود که حضور داشتم، مسول هیئة نسائیة شروع کردن به معرفی همه، فارغ از اسم و سِمَت هرشخص، یه چیز پشت هم به گوشام ضربه میزد و توجهم رو جلب کرده بود.
واژه شهید!
فلانی معاون هیئة نسائیة همسر شهید، فلانی خواهر شهید، فلانی مادر شهید... یعنی یه جورایی همشون نسبتی با شهادت داشتن!
انگار شهادت لقبی از اسمشون شده بود.
یادم به زمان جنگ خودمون افتاد، که هرخانواده ای پر از شهید شده بود. اون زمان خانواده شهید بودن خیلی رایج تر از الان بود. نه؟
خب، صحبت ها شروع شد.
ا
ولین مصاحبه، یا بهتره بگم اولین معاشقه ی زنان ایرانی و لبنانی!
مسول هیئة نسائیة خیلی خوب توجیه بودن، به طور کامل امهات القدس رو، قبل از اینکه من شروع کنم؛ معرفی کردن. ❤️
یه سری سوال ذهنم رو درگیر کرده بود، به این فکر کردم که شاید خوب باشه که این سوالات رو از همه خانواده شهدا بپرسم،
شاید به یه ساختار واحد و مفیدی برای الگو گرفتن برسم.
توی این سفر تا این لحظه، بعد از شنیدن صحبت های هر همسر یا مادرشهید، یه سری مسایل برام جالب شده.
در نهایت، تونستم بین همه اون ها به اشتراکاتی برسم، ینی همون ساختار و الگو.
این اشتراکات رو آخر روایت های دیدار خانواده شهدا میگم... که قبلش شماهم کمی فکر کرده باشید...
#سفر_نامه
#الی_حبیبتی
#امهات_القدس💞