#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف
@kheymegahevelayat
#قسمت_پنجاه_و_هشتم
وقتی رسیدم طبقه سوم پشت درب اتاقم یه بسم الله گفتم و استغفار کردم، بعد سنسور و زدم در باز شد رفتم داخل. دیدم خداروشکر بچه ها وقتی رسیدند اول از همه سیستم و مانیتورینگ دیواری وَ همچنین یه سری تجهیزات مورد نیاز رو برای اتاقی که قرار بود درونش باشم و نصبش کردند. چون منتظر خبر عاصف بودم برای همین باید زودتر راه می افتاد.
فقط یکساعت طول کشید تا اتاقم رو شخصا، باب میل خودم مرتب کنم و سیستم های نصب شده رو کنترل کنم تا مشکلی نداشته باشن. مشغول کارا بودم که عاصف ارتباط گرفت:
_آقا عاکف.
+جونم داداش بگو.
_داری صدای من و حاجی؟
+دارم صدات و. بگو میشنوم. چیکار میکنید اونجا... چرا انقدر طولش دادید؟
_ پیش میاد دیگه حاجی... البته خواستم بگم کار ما تموم شده. فقط وسیله های شمارو بفرستم براتون؟ آماده اید؟
+بله آماده هست. الآن منم داخل پراید سفید نشستم. اگر میتونی وسیله های منو بفرست تا با رفقا تحویل بگیریم.
نکته: «از قبل باعاصف هماهنگ بودم که با این کد صحبت کنیم. اون کاغذی هم که داده بودم بهش، وَ درقسمت ۵۶ به شما مخاطبان گفتم که حالا بعدا متوجه میشید که محتوای اون کاغذ چی بوده، این رمز بود. منظور از پرایدسفید خونه امن بود. وسیله هارو بفرست هم یعنی کار که تموم شد آنلاین بفرست روی سیستم خونه امن.»
فورا زنگ زدم طبقه اول به خانوم افشار.
اما قبل از اینکه ادامه مستند داستانی امنیتی رو شرح بدم، لطفابه این مهم توجه کنید. میخوام درمورد تیمی که باهم بودیم توضیح بدم.
همکارانی که مربوط به این پرونده بودند رو معرفی میکنم خدمتتون.
خانوم افشار و عماد، مسئول خطوط ارتباطی امن وَ دریافت و کنترل فیلم های آنلاین از دفتر افشین عزتی بودند. ۲۴ ساعته مشغول عوض کردن کدهای داخلی و دریافتی بودند تا هک نشه سیستم. چون اینترنتی که ما در ایران استفاده میکنیم تموم سرورهای اون در خارج از کشور هست برای همین این دونفر مسئول این بودند تا سرویس های جاسوسی حریف به این برنامه های آنلاين دسترسی پیدا نکنند. برای همین وظیفه سختی داشتند. خانوم افشار از نیروهای جنگال بود و عماد هم متخصص امور جنگال و سایبری بود.
زنگ زدم به خانوم افشار که در طبقه اول بود، گفتم:
+سلام خانوم افشار.
_سلام آقا عاکف. بفرمایید.
+کارهای بچه ها داخل سازمان مورد نظر تموم شد. با عماد هماهنگ کن.. آماده بشید برای اقدامات مربوطه.
_چشم.
+وصل بشید بهشون. خط امن و برای دریافت فایل ها به صورت خودکار ایجاد کنید. کد و برای ایمیل عاصف بفرستید. بعد از اینکه عاصف کدو دریافت کرد، خودتون حذفش کنید.
_چشم. همه چیز تا لحظاتی دیگه استارت میخوره.
+یه خط امن تلفنی بین من و عاصف ایجاد کنید.
_چندلحظه...
چندثانیه بعدگفت:
_ آماده هست بفرمایید.
ارتباط برقرار شد... رفتم روی خط عاصف:
+عاصف جان، هوشیاری؟
_بله.
+تا چنددقیقه دیگه عماد یه کد میفرسته.
_باشه منتظرم.
+سوالی ، یا کاری نداری؟
_نه حاجی.
بعد از این حرف یه هویی پشت تلفن صدای خنده عاصف اومد. گفتم:
+چیزی شده؟ چرا میخندی؟ درگیری با خودت؟
_ عاکف.
+باز چه گندی زدی؟
_میگما، امروز داخل همین اتاق بودی؟
+ببند دهنت و !! یه چیز بارت میکنما.
_خداییش خودم خندم میگیره.
+عاصف، میام براتا. پشت تلفن بزار دهنم بسته باشه.
_نه خداییش، تورو به رفاقتمون قسم، امروز داخل همین دستشوییه شیرجه زدی؟
+لا اله الا الله !!
_باشه بابا. شب خوش. پرتقالا رو بفرستید مردیم از بیکاری.
قطع کردم رفتم پایین پیش عماد. گفتم: «فوری ارتباط بگیر با عاصف ببین چیکار باید بکنید تا دوربینی که داخل اتاق عزتی نصب کردند، فیلمش آنلاین بیاد روی سیستم اتاق من وَ روی مانیتور اتاق شما و خانوم افشار.»
عماد و خانوم افشار لحظه ای داشتند تلاش میکردند. همه این کارها به مدت 20 دقیقه انجام شد. ساعت حدود هشت شب بود.. عماد بهم گفت:
_حاجی همه چیز آماده هست. فقط شما باید بری بالا از داخل اتاقتون سیستمی که مربوط به شما میشه رو on کنی. در ضمن این رمز برای زیر نیم ساعت هست.
+باشه ممنون.. شما مشغول کارتون باشید. من الآن میرم بالا چک میکنم. شما هم حتما کیفیت دریافت تصویر مربوط به خودتون و چک کنید. اگر مشکلی هست خودتون به عاصف بگید.
بعد، روم و کردم سمت خانوم افشار گفتم:
+تا دو دقیقه دیگه مجددا با یک خط امن منو وصل کن به عاصف.
_چشم. فقط آقای سلیمانی، در حال حاضر منو آقای عماد یه مشکلی داریم!
✍
#ادامه_دارد..
#عاکف_سلیمانی
هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar