کانال خبری بهشهرنو
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف @kheymegahevelayat #قسمت_نود_و_سه دائم ذکر یونسیه رو در سجده آخر میگ
@kheymegahevelayat به عاصف گفتم: «در و بازش کن.» چراغ قوه رو از جیبم آوردم بیرون، در که باز شد نور انداختم به داخل زیر زمین یا همون انباری مورد نظر.. خوب نگاه کردم. وقتی دیدم همه چیز امن هست رفتم داخل. همه چیز عادی جلوه میکرد. عاصف دم در انباری ایستاده بود تا همه چیزو کنترل کنه. با صدای بسیار آرام بهش گفتم: « چیز خاصی نیست. بریم بالا ! » داشتیم بر میگشتیم بیرون که بریم جاهای دیگه رو کنترل کنیم تا یه دوربین ریز بین گل های داخل حیاط کار بزاریم که چهره اون مرد ناشناس رو شناسایی کنیم، اما داخل همون زیر زمین یک قفسه ی کتاب چوبی نظر من و به خودش جلب کرد. آروم به عاصف گفتم: «نرو بیرون. بمون بزار ببینم این قفسه کتابا چیه.» رفتم سمت قفسه، دیدم یه سری کتاب ها و مجلات ایرانی و خارجی، به همراه ماهنامه و... روی قفسه چیده شده. اما مگه دل من آروم میشد؟ نه، چون فضولیم گل کرد. کتاب ها رو یکی یکی آوردم پایین. آروم چندتا زدم به چوب پشت قفسه. احساس کردم توخالیه. برای همین شک من و بیشتر کرد. نور چراغ قوه رو زدم به قسمت پایه ها و بخصوص پایه های پشت قفسه... به همه جا نگاه کردم. وقتی دقت کردم دیدم انگار یه چیزی روی زمین کشیده شده و خاک ها رو کمی جمع کرده وَ زمین صاف شده. به عاصف که حواسش به بیرون بود تا کسی نیاد، آروم گفتم: « پیست. عاصف. » عاصف عبدالزهرا سرش و به معنای «چیه» تکان داد. بهش اشاره زدم در و ببینده بیاد پایین. وقتی اومد دستم و به نشانه « هیس » آوردم جلوی بینیم و با انگشتم بهش اشاره زدم که پایین و ببینه، یعنی همون جایی که یه چیزی به روی خاک ها کشیده شده بود. عاصف که روی زمین و نگاه کرد، سرش و آورد بالا اخم کرد، چندثانیه ای کوتاه به فکر فرو رفت. با سرم به عاصف اشاره زدم که «پشت قفسه!!» ممکنه خبرایی باشه. تصمیم گرفتیم قفسه کتاب و به شکلی که صداش در نیاد خیلی آروم و میلیمتری جابجا کنیم و حرکت بدیم تا ببینیم پشتش چه خبره !! چنددقیقه زمان برد تا قفسه رو آروم بزنیم کنار. عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود، هی با آستین کاپشن بهاریم پاکش میکردم. وقتی قفسه رو کامل زدیم کنار، دیدم یه درب آلومینیومی پشتش داره که شبیه درب حمام های بعضی از منازل هست. خیلی آروم در و بازش کردم بعد چراغ قوه زدم داخل و دیدم شبیه یه تونل هست. وقتی نور انداختم به اون فضای شبیه تونل با یه نگاه بررسی کردم دیدم عرضش چیزی حدود یک و نیم متر میشه. ارتفاعِ زمین تا سقفش هم حدود 2 متر. نور چراغ قوه رو بیشتر کردم و داخل اون تونل زیر زمینی رو نگاه کردم که چشمم خورد به یک مسیر پیچ دار ! من رفتم داخل، عاصف هم پشت سرم اومد! خیلی تاریک بود. متاسفانه در اون لحظات نفس گیر باطری چراغ قوه خالی شد. یعنی جوری اعصابم ریخت به هم که حد نداشت. گاهی وسط عملیات اتفاقاتی می افتاد که آدم می موند چیکار کنه، دقیقا متل همین اتفاق که باطری چراغ قوه م تموم شده بود !! از قضا عاصف هم این یه قلم و نداشت. مجبور شدم گوشیم و در آوردم چراغش و روشن کردم.. کمی با عاصف رفتیم جلو. وقتی رسیدیم نزدیک اون پیچ تونل که نظرم و جلب کرده بود، یه هویی صدای پا شنیدم. خیال کردم صدای پای عاصف هست. راستش چون ما آموزش هایی دیده بودیم، وَ کتونی ما هم جوری بود که اصلا صدای پاهامون رو کسی نمیشنید، خواستم برگردم به عاصف بگم «چته؟ آروم تر گام بردار !» اما بعد از اینکه صدای اون پا که به روی خاک کشیده شد به گوشم خورد دیگه نفهمیدم چه اتفاقی پیش اومد... فقط یه هویی یک ضربه محکم و وحشتناکی رو به روی فرق سرم احساس کردم و افتادم روی زمین. شدت ضربه ای که به سرم خورد به حدی محکم بود که وقتی افتادم روی زمین، چندثانیه بعدش رو فقط یادمه. خاطرم هست پشت سرم یکی داد می زد آآآآآیییی کور شدددددددم.. بعد از اینکه خوردم زمین خیال کردم سرم خورده به جایی، اما... دیگه نفهمیدم چیشد و بیهوش شدم... هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر @heyat_razmanegan_behshar