📖 مرد جوان از کنار رودی می گذشت، پیرمردی را در آنجا دید جویای حال پیرمرد شد. پیر گفت: می خواهم از رود رد شوم ولی چون چشمانی کم سو دارم و رود هم خروشان است نمی‌ توانم. جوان کمک کرد و پیرمرد را از رود گذراند، پیرمرد از او تشکر کرد و به راه خود ادامه دادند. پس از مدتی جوان پیرمرد را دید جلو رفت و سوال کرد: پیرمرد مرا بخاطر می‌آوری؟ پیرمرد جواب دادنه. جوان گفت: من همانی هستم که تو را از آب رد کردم. پیر دوباره تشکر کرد و دعای خیری برای جوان کرد. پس از مدتی دوباره یکدیگر را دیدند و دوباره همان حرف ها رد و بدل شد و این ملاقات چند بار تکرار شد. یک روزی دیگر جوان دوباره پیرمرد را دید جلو رفت وسوال کرد: ای پیر مرا می شناسی؟ پیر که چشمانی کم سو داشت جواب داد: نه نمی‌شناسم. جوان گفت: من همانم که تورا از آب رد کردم. پیر که دیگر از حرف‌ های جوان خسته شده بود، جواب داد ای کاش آب مرا میبرد ولی تو مرا از آب رد نمی کردی! چقدر زیبا می شد که کارهای خوب را بی‌ منت و گوش زد مدام انجام بدهیم انتشار مطالب نکته‌ های ناب فقط با لینک کانال جایز است http://eitaa.com/joinchat/345899012Cfc1b7bcd50