📖 جوان فقیر و گرسنه‌ ای افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهی‌ گیران را تماشا می کرد ، در حالی که به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود. با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم. آن وقت آنها را می فروختم و برای خودم لباس و غذا می خریدم یکی از ماهی‌ گیران گفت: اگر لطفی به من بکنی هر قدر ماهی بخواهی به تو می دهم. این قلاب را نگه دار تا من به شهر بروم و به کارم برسم. مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت. در حالی که قلاب مرد را نگه داشته بود، ماهی ها مرتب طعمه را گاز می زدند و یکی پس از دیگری به دام می افتادند. طولی نکشید که جوان از این کار خوشش آمد و علاقمند به ماهی گیری شد. مرد ماهیگیر وقتی برگشت ، گفت: همه ماهی ها را بردار برای خودت اما می خواهم نصیحتی به تو بکنم. دفعه ی بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیال‌بافی تلف نکن. قلاب خودت را بنداز تا زندگی ات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمی کند ┈┈┈┈┈┈┈┈┈ همراه ما باشید با نکته های ناب http://eitaa.com/joinchat/345899012Cfc1b7bcd50