شيخ! «سازندگی»‌ات، خانۀ كوچكِ تنهايی‌مان را كوبيد و به جايش «برج» ساخت! آن‌گاه، برج‌هايی که چنین روییدند ناگهان بلعيدند؛ آسمانی که مرا شوقِ پریدن می‌داد! و سپس؛ من و ما و همگی حبس گشتیم به زنجیرِ زمین شيخ! برج‌ها، بانك‌ها، رانت‌ها ... کافی‌ست! من فقط، آسمان می‌خواهم! ،،،،،،،،،،،،،،،،،، نور را «توسعه» ويران كرده شهر، تاريك شده و حقيقت، تَرَك برداشته آه! تلخ است ولی باید گفت: بودنم، بی‌نبضم است! همۀ سطحِ دلم، زخمی‌ است! درد، فریاد شده در بُغضم! چه بگويم؟! نان ما را بردند! حقّ ما را خوردند! معرفت را كُشتند! ايمان، غارت شد! ،،،،،،،،،،،،،،،،،، شیخ نیست؛ «آب»، او را بلعید! نوچه‌هایش امّا، همه‌جا تکیه زدند! آری، «همتی» هست! و او آمده تا بارِ دگر، ابرها تیره شوند خواب‌ها، ناآرام زخم‌ها، تازه شوند! ✍میم. جیم.(مهدی جمشیدی) 🆔 @pasdarenghelab🔜 پاسدار انقلاب 🆔 @pasdarenghelab🔜 پاسدار انقلاب